تبليغاتX
..::سایه پروانه::...
..::سایه پروانه::...
در کنار سایه‌ام سایه‌ی پروانه‌ایست...آرزو دارم بدانم صاحب آن سایه کیست
چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388
طیف بوگاردوس و تبعات آن

دکتر د.ا.د.گ.ر.ا.ن داشت طیف بوگاردوس رو درس میداد که بیشتر برای سنجش نگرش قومیتی است و چند گزینه مطرح می کنیم که از شدت پایین تا بالا است که آدم نرمال به ترتیب گزینه ها موافقت یا مخالفتش رو میگه و اگه با گزینه سطح پایین  مخالف باشه یعنی باید با گزینه های بعدی هم  مخالف باشه.

برای امتحان و سنجش نگرش ما گفت این تست رو جواب بدیم و جوابش رو اعلام کنیم

1)اشکالی نداره که یه سیاه پوست تو اتوبوس باشه.

2) اشکالی نداره که یه سایه پوست در همسایگی ما زندگی کنه.

3)اشکالی نداره که یه سیاه پوست رو برای ناهار خونه ام دعوت کنم.

4)اشکال نداره یه سیاه پوست منو واسه ناهار دعوت کنه.

5) اشکالی نداره که دخترم با یه سیاه پوست ازدواج کنه.



هر پاسخ مثبت یعنی یک امتیاز و هرکس کلا نژادپرست نباشه 5 امتیاز میگیره.

استاد جواب هرکدوم  از بچه ها رو پرسید و هرکی جواب داد.

از من پرسید خب تو چند شدی؟

گفتم:6 

نیگاه کرد به نمره ها و گفت نمیشه که! 5 آخرشه!

گفتم: خب من نه تنها دختر میدم به سیاه پوست..خودمم حاضرم  با یه سیاهپوست ازدواج کنم..اینجوری میشه 6 دیگه.



ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 7:42 توسط : مطهره
یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388
مزاحمت های داخل تاکسی و راه های مقابله با آن

در وبگردی هایم به وبلاگی رسیدم که آنتی مزاحمت تاکسی نشینی است یعنی خطرات و خاطرات و راه حل هایی رو بیان کرده که وقتی یه خانم متشخص سوار تاکسی میشه و مورد مزاحمت قرار میگیره انجام بده.

مورد مزاحمت واقع شدن مثل پدیده متلک شنیدن جزو لاینفک زن بودن است.

گاهی در ذهنم تمام اتفاقاتی که در این سال ها راجع به این دو پدیده داشته ام بررسی میکنم و با اتفاقاتی که برای سایر دوستانم  پیش آمده، ترجیح میدم که اینجا هم بنویسم شاید به درد کسانی بخوره.

چه اصراریه؟

خاطره از خانم ز: سوار اتوبوس شده بودم و میله ی وسط زنانه و مردانه رو گرفته بودم..یه پسری هم اومد وایساد و میله رو گرفت و یواش یواش دستش رو گذاشت رو دستم!  دستم رو عقب تر کشیدم  و این حرکت تکرار شد، همین جوری نیگاش کردم و گفتم: آقا چه اصراریه شما دستت رو بذاری رو دست من؟

اصل اول: نترسید و با اعتماد به نفس،جوری که دیگران بشنوند مزاحمت فرد را اعلام دارید.

کمک!

خاطره از خانم میم: داشتم مسیر روزانه ام را طی میکردم که یک آقایی ازمن کمک خواست و گفت به دلیل خراب بودن زنگ خانه شان و برگزاری هیات زنانه در خانه اش که طبقه چهارم است نمی تواند خود وارد خانه شود، شما که خانوم هستید لطف کنید و بروید زنم را صدا کنید و بگویید بیاید پایین! من هم از سر خیرخواهی وارد شدم و همین که چند پله را بالاتر رفتم حس کردم کسی پشت سر من است، برگشتم و مرد را که میخواست مرا بگیرد دیدم و با تمام نیرویی که داشتم او را هل دادم  و از خانه فرار کردم.

اصل دوم: دلتان برای هیچ غریبه ای نسوزد و تمام جوانب یک کار به ظاهر ساده را در نظر بگیرید.

 

جلو نشینی یا عقب نشینی؟

در این سالهای اخیر همیشه ترجیح میدهم که جلوی تاکسی بنشینم و تا وقتیکه به مقصد میرسم ذهنم آزاد از این باشد که مبادا کسی خود را به من بچسباند و...!

اما خاطره دوستم  کمی نا امیدم کرد: عجله داشتم و سوار یک تاکسی شدم و طبق معمول جلو نشستم  راننده سر صحبت را باز کرد. نحوه نشستنش را تغییر داد و به سمت دنده نزدیک شد، من به سمت در جمع تر شدم. هر وقت دست به دنده میبرد یک دستی هم به من میزد. باز من جمع تر میشدم تا اینکه بی پروا دستم را گرفت. فشار عصبی سختی بهم وارد شد.  و داد زدم که نگه دارد......... تا چند روز فکر دائمی این حادثه آزارم میداد.

اصل سوم: سر عقب یا جلو نشستن در تاکسی دعوا نکنید. راننده های کرم دار هم وجود دارند.


 سوزن دوایی بر مزاحمت

خاطره از خانم الف: وقتی دانشجو بودم باید از سرویس های مختلط استفاده میکردم ..همیشه سنجاق قفلی همراهم بود و  هر کس نزدیکتر میشد با سوزن بهش میزدم و خودش رو جمع میکرد.

اصل چهارم: گاهی باید جواب مزاحمت را باسوزن داد.

پدیده کافه نشینی دانشجویی، محلی رسمی تر از متلک خیابانی

شاید تا اینجا که گفتم همه برگردد به سوءاستفاده های ناخواسته ای که از طرف مردان به ما تحمیل میشود. چند هفته پیش با بابایی گفتیم یک ناهار رمانتیک در سفره خانه سنتی بخوریم. از آنجا که با لباس کارگری (از سر کار )  رفته بودیم تا وارد سفره خونه شدیم همه نگاه ها زوم شد به من و بابایی. صدای قلیون ها و دود سیگارها و نور کم سفره خانه به چشم میومد. 

یه صندلی انتخاب کردیم و نشستیم که پیش خدمت پرید جلو و گفت شما بفرمایید طبقه بالا.هدایت شدیم به طبقه بالا!

فقط میتونم بگم که پیش خدمت فک کرده بوده ما هم دانشجوی دانشگاه نزدیک کافه هستیم ، دختر و پسر بود که ازسر و کول هم بالا میرفتن و بهم آویزون بودن و فرت فرت سیگا و قلیون دود میکردن و تو هم میلولیدن.

هر چند دقیقه  یه سری دانشجوی جدید میومدن و یه سری ها میرفتن سر کلاس. پاتوقی بود واسه خودش!

یکی از دوستان تعریف میکرد به دلیل عدم وجود بوفه در دانشگاه در کافه نزدیک دانشکده تلپ بودند و همیشه براشون طبقه بالا جای سوال بوده که این پله ها به کجا ختم میشه و دختر پسرای دانشکده اون بالا چه میکنند که در یک عملیات فضولانه کشف میکنند که یه تخت دو نفره اون بالاست و د در رو از کافه میزنن بیرون.

:: کسانیکه می گویند شاید گاهی دختر و پسر هر دو کرم دارند راست میگویند! نمونه اش ذکر شد. همه  به  یکسان مومن نیستند.

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 19:20 توسط : مطهره