تبليغاتX
..::سایه پروانه::...
..::سایه پروانه::...
در کنار سایه‌ام سایه‌ی پروانه‌ایست...آرزو دارم بدانم صاحب آن سایه کیست
پنجشنبه سی ام آبان 1387
میخواستم خودم رو از پنجره هواپیما پرت کنم پایین

به جان شما نه به مرگ همه تون که میخوام سر به تن هیچ کی نباشه دیشب از همین رسانه ی به اصطلاح ملی و از شبکه ی ملی تر  کسی به اصطلاح جمع "اقا" نامی در میان یک عده بیکار و  بیعار داشت سخنرانی میکرد!

این آقا که مثه اینکه حرفش برو داره  تا اونجا وظیفه ی خطیر نام گذاری سال  ها را بر عهده گرفته دستور دادند که به دلیل اهمیت نماز در هواپیماها زین پس مکانی با عنوان نمازخونه تعبیه بشه~ باشد که همه رستگار شوند.

و مثالی زد از قدیم الایام که سوار طیاره بوده هی به طیاره رون گفته نگه دار نماز بخونیم اونا هم بش محل ندادند دیگه نزدیک بوده از پنجر طیاره خودش رو پرت کنه بیرون!

پ.ن: بچه هایی که طیاره سوار شدند خواهشمند است این سوال فنی منو جواب بدهند چه جوری میشه شیشه هواپیما را به پنجره تبدیل کرد؟ و تازه بخوای ازش هم به عنوان پرتگاه استفاده کنی؟!

نتیجه گیری اخلاقی: تو مملکتی که شیشه هواپیماش مثل پنجره خونه میمونه خوب نمازخونه زدن تو همواپیما هم مقدوره!

نتیجه گیری معنوی: برای اینکه ارج  و قرب نماز رو بالا ببریم حتما از تریبون رسانه ملی و افاضات علمی خود استفاده کنیم!

 

ما بعد نویسی: اینم لینک رادیو زمانه   راجع به تغییر برنامه پروازها مبتنی بر ساعات شرعی.


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 8:54 توسط : مطهره
جمعه بیست و چهارم آبان 1387
دانشکده

نه به  چند وقت پیش که هی غاز می چروندم نه به الان که نمی دونم چه جوری کارهام رو منیج کنم  و روزهای هفته رو  کم میارم واسه انجام کارهام!

ü       این قصه از اونجایی شروع شد که دانشکده صدا سیمان زنگید و گفت میخواهید بیایید اینجا درس بخونید؟ ما هم گفتیم از خدامونه! گفتند پس بیایید ثبت نام.  نرفته ثبت نام فرستادنمون سر کلاس. کلاس این ترم فقط زبان انگلیسی هست. سیستم تدریس هم تغییر دادند و روی مکالمه کار می کنند. استادمون یه موسسه داره تو میدون محسنی. هر کی دوست داره این سیستم تضمینی مکالمه رو پیش بگیره توصیه میکنم این موسسه رو از دست نده. ترمی 40 ساعت، شهریه هم 180 هزار .

ü       بعدش نمایشگاه رسانه های دیجیتال شد و رفتیم واسه پوشش خبری. اصلا نمی دونستم چه جوری صبح رو شب میکنم انقدر که ساعت های فشرده ای داشتم. شانسی تو غرفه فرفریا آقای میم ح الف بخش رو دیدم. یکی از بچه های قدیم دفتر توسعه. نشریه چارقدشون تو سایتها برنده شده بود، اومده بود جایزه اش رو بگیره. این دیدار سرآغاز یه همکاری جدید شده که نتیجه اش رو به زودی در نشریه ای خواهید دید. بهتون بعدن میگم.

 

ü       یکی از دوستان قدیم هم برای کار در یه نشریه تخصصی گفت برم. رفتم و دیدم بابا چه جای خوبی واسه کار هست. تازه کلی هم احترام و خلاصه تحویل گرفتند. نتیجه این شد که ما بشیم دبیر یه سرویسشون با عنوان رسانه ! حالا قراره دیگه از شماره های بعدی این باکس باز بشه و واسه خودمون قلم بزنیم. آخ من ذوق مرگم چه جور. کلی سوژه دارم واسه کار کردن. کلی حرف واسه زدن. کلی استقبال کردند از نظریات بنده و حالا فعلن بریم که داشته باشیم کار با این نشریه رو. البته این نشریه رو گیشه نمیاد و یه جورایی تخصصی داخل یه سازمان هست. پس سوال نفرمایید.

 

ü       دانشکده ما هم بین پردیس سینمایی پارک ملت و مجموعه ورزشی انقلاب ابتدای نیایش واقع شده ، همون دانشگاهی که فیلم ترانه مادری رو فیلم برداری کردن و پویا و بهرام هی جولان میدادند.

از مزایای این دانشکده اینه که هر روز دو تا غذا سرو میشه و  همیشه هم به خاطر حضور بچه های موسیقی یه سرو صدایی داره میاد! یکی پیانو میزنه یکی داره سنتور میزنه یکی یه چی دیگه! گاهی وقتا آدم دوس داره فقط بشینه پشت در کلاس بچه موسیقی ها !

رشته هاییکه تا الان دیدم تهیه کنندگی، مدیریت رسانه، ارتباطات، موسیقی هست.

البته ما تنها بچه هایی هستیم که بورسیه هستند (کسانیکه با آزمون سراسری اومدند) . بقیه دیگه همون افراد سازمان هستن که شاغل هستند و با آزمون داخلی اومدند.

از هم کلاسی ها بگم که  یکیشون مجری رادیو اصفهانه، یکیشون تهیه کننده است و بقیه هم تو یه پست سازمانی!

در کنار دانشکده یه زمین بزرگ چمن برای فوتبال هست. یه استخر هم که میگن جزو بهترین استخرهای تهران هست قرار داره! قرار شده برم امتحان کنم ببینم اگه خوبه بعد کلاس هام هی برم اونجا. البته چون کمد ندارم فعلن نمی دونم با مایو و حوله ام چه کنم؟!

کلاس های دوچرخه سواری و سوارکاری  و آمادگی دفاع شخصی گذاشتند.

کلی با معصومه می خندیدیم که حالا گیرم رفتیم سوارکاری، با این قد و قواره چه جوری بپریم رو اسب؟ به سرم زد که یه کره اسب برم پیدا کنم .  باز آدم بره دوچرخه سواری امید داره که یه دوچرخه کوچیک پیدا میشه ، حالا بچه اسب از کجا بیاریم؟؟

برنامه کوهنوردی هم گذاشتند اما الان فصل سردی هست و میترسم برم و بیام بیفتم!

تو این دانشکده هم که ر به ر سمینار و همایش و بساط بخور بخور به راهه . راستی به هر مناسبتی که میشه یه فیلم با حضور کارگردان و عواملش و بازیگراش میذارن! چند روز پیش دعوت حاتمی کیا بود. چند روز پیش ترش سلحشور و یوزارسیف و گروه ارکستر دعوت کرده بودند.

?      اما با تمام این مزایا دوری مسیر و ترافیک لعنتی پارک وی تا ونک رو اضافه کنید و اینکه اکثر این برنامه ها ساعت 4 به بعد هست که هوا تاریکه و از همه مهم تر حراست سفت و سخت این دانشکده هست. واسه منی که تو تهران بزرگ شدم انگار یه توهین هست که هی بخوان کارتمو ببینند. یه پنج شش تا سرباز مسلح هم همیشه دارند نگهبانی میدهند. و اینکه اکثر بچه های این دانشکده پسر هستند و دخترها اقلیت رو به مرگ هستند.

 

!      موسیقی این هفته: فاصله افتاده بين من و تو// دستامون نمي رسن به هم ديگه// اينو بغض تو نگفت// اينو قلب من مي گه// اين همه سال دوري، دوري و بي خبري// من گرفتار قفس، تو پي دربه دري


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 14:54 توسط : مطهره
سه شنبه بیست و یکم آبان 1387
تولدت مبارک با تاخیر

من همین جا با نهایت شرمساری از پیشگاه خانوم سایه پروانه عذرخواهی میکنم! شدم مثل این شوهر ها که روز تولد زنشون رو یادشون میره چه برسه سالگرد ازدواج و این چیزا!

به جون ۴ تا پسرم یادم بود آبان ماه تولدشه ! اما روزش یادم نبود! هی به خاطر پهنی زیربنا نکردم آرشیو بلاگفا رو نگاه کنم!

عزیزم ..دخترم.. عسلم...مامان قربونت بره! ناراحت نباش!

تولدت مبارک!

 

به این زودی دخترم ۴ سالگیش تموم شد و رفت تو ۵ سال!

 

می بینید بچه ها عمر چه میگذره!هی!

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 22:19 توسط : مطهره
یکشنبه پنجم آبان 1387
اندر حکایت گشت و گذار مادر غرفه فرفریا *

از آجرپاره شنیدم فرفریا غرفه دارند تو نمایشگاه رسانه های دیجیتال! منم که پایه ی شیفت ثابت خبرگزاری بودم گفتم یه سر بزنم بهشون!
شب اول که فهمیدم چون نمی دونستم کجا هستند کل نمایشگاه رو گشتم!این ور اون ور.دریغ از آدمای فرفری و توییتری.
همین که دیگه داشتم برمیگشتم آخر شب وسایلمو بردارم برم خونه یه غرفه که توییت از سر و کولش میبارید دو ردیف به غرفه خبرگزاری نظرمو گرفت.
بله!! پیدا شد. اونم لحظه آخر و ما دست خالی برگشتیم! یه یادگاری زدیم به چسب های اویزون به غرفه و رفتیم.

فردا
فرداش بعد دانشکده رفتم واسه تهیه خبر این دفعه شیکان پیکان که دیگه جاشونو بلدم یه راست رفتم تو غرفه!

یه دختر ژوبین نامی در سبک وسیاق من لباس پوشیده بود و یه احسان نامی بودند! سراغ آقای فری رو گرفتم گفتند نیستند.
ما هم خنده ناشی از آشناییت از لبمون پرید! چون نمی دونستم کی به کیه تو توییتر لاگ این شدم!
اما بگو چی شد؟ یه سوتی خفن دادم اما خب بچه ها نفمیدند.
خب میدونم نمی تونید حدس بزنید ..میگم بابا..
اشتباهی پیامی که اومد" ریمببر یور پسورد "من زدم" یس"!
اونم رو این سیستم

بچه های توییتر رو نشون دادم و اکثرشون واسشون نا آشنا بود.
بعد در یک عملیات انتحاری تمام کوکی ها و هیستوری و هرچی رو سیستم اطلاعات اینجوری بود دیلیت زدم!
ژوبین رو میگی آه  از نهادش برآمد و منم برای کتک نخوردن مودبانه در رفتم!

این بود داستان من


آهان
باز سر زدم یکیو نشون دادند گفتند آقای فری هست! والله اعلم ..منم پس منیره ام :)



*هر وقت میگم فرفریا یاد برنامه کودک شبکه 5 میفتم که میگفت : دست کی بالا؟! بستنیا بستنیا!   صدباریکلا!

ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 21:48 توسط : مطهره