تبليغاتX
..::سایه پروانه::...
..::سایه پروانه::...
در کنار سایه‌ام سایه‌ی پروانه‌ایست...آرزو دارم بدانم صاحب آن سایه کیست
دوشنبه هجدهم شهریور 1387
:)

دیدن خنده یک کودک

چند روز پیش یه آفلاین داشتم که خواسته بود تو یه کار انسانی شرکت کنم. خیلی به دلم نشست.  تو این حرکت خواسته شده یه عروسک یا اسباب بازی به یک کودک یتیم هدیه داده بشه و لبخند شیرین اون بچه رو دید. من هنوزم به این سن و سال عشق داشتن عروسکم. چه برسه به یه بچه که  دنیاش اسباب بازیهاش هستند. این چند روزه کلی فکرم مشغوله این موضوع شده که به چه کسی هدیه بدهم.

از پانتی، مرجان ، محمد ، محمد و پژمان  رژانو ،معصوم، م.ا.محب علی،سامان ، رضا،فاطمه بانو میخوام که اونا هم  یه اسباب بازی به یه کودک هدیه بدهند و به من خبر بدهید. از دوستانتون هم بخواهید که این کار شیرین روانجام بدهند.

اگه یه چنین کارهایی به ذهنتون رسید به من هم خبر بدهید که ما هم سهیم باشیم!

اینم  عکس عروسکی که خریدم! خودم یه دونه مشابه این رودارم که خیلی دوسش دارم.

 

الطاف شما مزید بادا

برای گزینش اومده بودند تحقیقات محلی. همسایه ها هم که سنگ تموم گذاشته بودند و  خاطره هایی از حضور با شکوه من در معیت آنها در راهپیمایی 22 بهمن، روز قدس ، شرکت مستمر در نماز دشمن شکن جمعه نقل کرده بودند.

یاد اون داستان میفتم که طرف شوهرش شب نمیاد خونه، زنگ میزنه خونه رفقای شوهرش، از 10 تا 6 تاشون میگن مرده دیشب خونه اونها بوده.

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 5:44 توسط : مطهره
شنبه نهم شهریور 1387
...

ریز و درشت:

داشتم برای پدر این داستان طنز جالب رو تعریف میکردم:

یه بار یه مدیر عامل 4تا آدم خوار رو تو شرکتش استخدام میکنه، بهشون میگه من بهتون حقوق و مزایای خوب میدم اما کاری به همکارا نداشته باشید و کسی رو نخورید. آدم خوارها به خوبی و خوشی کار می کنند و یه روز مدیر عامل میاد بهشون میگه: من از شما خیلی راضی ام .تا حالا خیلی خوب کار کردید.اما از دیروز تا حالا یکی از نظافت چی ها گم شده. کار شما که نبوده؟ آدم خوارها میگن نه! وقتی مدیر عامل میره، رییس آدم خوارها به بقیه رو میکنه و میگه : راستش رو بگید. کار کدومتون بوده؟ آدم خوارها به هم نگاه می کنند و یکیشون میگه : من بودم! رییس آدم خوارها میگه: خاک بر سرا، ما تا حالا 4 تا از رییس ها رو خوردیم آب از آب تکون نخورد.مگه همون اول نگفتم به کسایی که کار می کنند کاری نداشته باشید؟

بعد پدر رفت سر کشوی پولهاش و گفت: خانوم این پول خرده های من کجاست؟

مامان: میخوای چی کار؟

پدر: میخوام ببینم کی برداشته و به پول های من دست زده!

مامان گفت: دادمشون به مطهره که میخواد سوار اتوبوس تاکسی بشه 25 تومنی داشته باشه! حالا اون چک 200 تومنیه رو برداشتم نفهمیدی! این چهار تا پول خرد به چشمت اومد!

من: (در حال روده بر شدن از خنده) قضیه همون رییس و نظافت چیه! پدر هم فقط پول خرده هاش رو میبینه! از این به بعد فقط پول درشت بردار اصلا نمیفهمه.

فرودگاه امام

برای اولین بار بود که میرفتم فرودگاه امام، به خیالم که همین مرقد امامه! باید اسمش رو میذاشتند فرودگاه قم. توی راه انواع و اقسام بوها رو استشمام کردیم. چون تو بیابونه و در معیت گاوداری و تخلیه زباله است .بالاخره یکی از خارجه میاد باید همون اول بهش ضدحال بزنیم. اولین چیزی که واسم جالب بود اتوبان  بود. انگار که داری نید فور اسپید بازی میکنی! پر از هیجان ! انقدر اتوبان پهن و بلند بود نمی دونستی تو کدوم لاین بری.به قول پسر دایی هر کی تو این اتوبان تصادف کنه گاگوله . و البته اگر تصادفی هم بشه خسارتش بالاست و ممکنه یه تصادف طولی رخ بده  و هر کی داره از پشت سر با اون سرعت میاد بهت بزنه.

از دور که فرودگاه رو میدیدی  حس یه پل روی رودخونه بهت دست میداد. داخل که خیلی سالن درازی داشت و پروازهای ورودی و خروجی در طبقات مختلف بودند. و همچنین پروازهای ورودی دو تا خروجی شرقی و غربی داشتند. از لحظه ای که مسافرت از هواپیما پیاده میشد و داخل تحویل بار میشد و میومد بیرون میتونستی با چشمات دنبالش کنی. که این مزیتی نسبت به مهرآباده! البته از خود فرودگاه خوشم نیومد. چون خیلی بی روح و سرد بود همش شیشه و اهن بود. اگه زلزله شه آدم های توی فرودگاه از ریزش اون همه شیشه میمیرند.

سکوت دلپذیری بر فرودگاه حاکم بود. جای نشستن هم تا دلتون بخواد فراوون!  یه دفعه صدای جیغ یه زن همه رو از جا پروند؟! پیش خودم گفتم نکنه گشت ارشاد اومده یکیو گرفته و جیغ ویغ راه افتاده! اما وقتی پیجو شدیم فهمیدیم خانوم با دیدن مسافرش هیجانی شده و اون همه جیغ کشیده.( چه هیجان خرکی)

جذابیت های تهران

اولین جذابیت تهرون که سونیا رو باهاش آشنا کردم گشت ارشاد بود. روز اول بهش هشدار دادم که از این سبزها دوری کن خواهر.رفتیم یه شارژ ایرانسل واسش از پاساژ گلدیس بخریم وارد یه مغازه شدیم. مغازه دار از سونیا پرسید: where r u from?  سونیا : آلمان  مغازه دار شرع کرد آلمانی حرف زدن و منم داشتم واسه خودم سوت میزدم .

خب یه جورایی واسه من دور از ذهن بود که مغازه دار به دو زبان تسلط داشته باشه.

یه چند تا عکس جالب از سونیا .

این عکس رو که دیدم یاد یکی از عکس های بچه های دانشگاه خودمون با همین سیاق افتادم. توی این عکس به دو دلیل میتونید حدس بزنید که سونیا کدومه.

این  دو  تا عکس در اسپانیا هستند . خیلی ایده جالبی برای عکس گرفتن انتخاب کردند.

این هم   عکسی که خودم خیلی دوسش دارم.تقارن قشنگی حاکمه.

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 21:23 توسط : مطهره
شنبه دوم شهریور 1387
از این ور اون ور

 1)خودنویس:

این روزها یه کم دغدغه های فکریم دوزش زده بالا! دقیقا سه مسئله مهم زندگی:  تحصیلات ، کار، ازدواج.

همیشه یه برنامه ریزی ذهنی واسه هر مسئله می کنم. اما یه پابرهنه ای پیدا میشه که ریتم منطقی قضایا رو همیشه به هم بزنه و یا یه چیزی که صد در صد روش حساب کردی سر یه تماس تلفنی میره به زباله دان تاریخ ذهنت. یه جورایی به بن بست  رسیدن آزاردهنده است.

2) کلاس نوشت

چند روز پیش یکی از فامیلای دور برای دیدن سونیا اومده بود و دخترش امیرکبیر درس می خوند . یکی از هم کلاسیهای کلاس زبانم استاد امیرکبیره! وقتی اسمش رو به این دختر گفتم گفت که مدیر گروهشونه! من همینجوری فکم چسبیده بود به زمین. از اونجایی که این استاد خیلی آدم خاکی و افتاده ای هست و همیشه هم واسه تقویت اسپیکینگ بین کلاس ها همش باهم انگلیسی حرف میزدیم و جویای کارای دانشگاهم بود و من نمی دونستم تا یه مدت که استاده! حالا چه برسه مدیر گروه دانشگاه! به هر حال ما یه استاد خاکی تو عمرمون از نزدیک دیدیم.(جزو عجایب هشتگانه بگید ثبت کنند)

جدیدا یه کلاس خصوصی گرفتم و از اون جمع جالب و جذاب جدا شدم. معلم خصوصی هم داشتن برای خودش مزایایی داره.

3)سوغات نوشت

با سونیا رفتیم حرم حضرت عبدالعظیم و توی بازار هم گشتیم. خیلی واسم جالب بود چیزایی که به عنوان سوغاتی گرفت. چند تا شال نخی رنگی، قلیون، شیرینی دانمارکی و نارگیلی، پلوپز ته دیگ ساز(واسه خودش و دوستش) !

 بهش گفتم واسه یوحناس هم یه چیز بخر. گفت همین که مجرد برمیگردم و ایران ازدواج نکردم واسش سوغاتیه ! (آهای دخترا یاد بگیرید. انقدر خودتون رو خفه بی اف هاتون نکنید..یه کم شخصیت داشته باشید).

در  یه مغازه لوازم حج از این کلاه های حاجی ها دید و  خوشش اومده بود. رفتیم بخریم که حاجی ما رو دعوا کرد که چرا دست میزنیم و ما هم رفتیم. اما چشم سونیا روش گیر کرده بود و من هم یه بار دیگه رفتم و واسش خریدم. همه تعجب کرده بودن این چرا کلاه حاجی ها رو خواسته؟  دلیلش رو پرسیدند گفت : کارناوالی داریم که هرکس با یه لباس خاص میاد .بعضی ها از این کلاه داشتند و من جایی ندیدم . حالا دارم.

وقتی کلاه رو بهش دادم کلی ذوق کرد و باهاش شروع کرد رقصیدن! دیگه این کلاه سر به سر می چرخید و هر کی میذاشت سرش باید گل وسط میشد و میرقصید. کلاه حاجی، آهنگ رپ، رقص هچل هفت! چه شود . به ! به!

سونیا هم رفت به ولایتشون. دنبال کارای دانشگاه و خوابگاهش.

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 21:57 توسط : مطهره