تبليغاتX
..::سایه پروانه::...
..::سایه پروانه::...
در کنار سایه‌ام سایه‌ی پروانه‌ایست...آرزو دارم بدانم صاحب آن سایه کیست
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386
دیدار دوستان وبلاگی! حال یا ضد حال؟!

 

دکتر شادی ضابط از تجربه ی دیدار با بلاگران در سفری که به ایران داشته بود، نوشته است. و در مورد ذهنیت هایی که فرد به هنگام خواندن وبلاگ دیگری بهش دست میده و هنگام دیدن بلاگر در دنیای واقعی به دنبال تطبیق تصور ساخته شده خود می گردد که گاهی اوقات این تصور اشتباه از آب در می یاید.

دیدار من و شادی :

من سر قضیه کار بر روی کامنت ها با وبلاگ شادی اشنا شدم که بیشتر هم جنبه ی علمی داشت. من بیشتر از اینکه تصورم از شادی به واسطه ی وبلاگش شکل بگیرد به واسطه پیش فرض های ذهنی(تصور قالبی)* که از یک دختری که در کشوری دیگر ادامه تحصیل داده، تصورم شکل گرفته بود.

که اتفاقا در جریان اس ام اس زدن هایمان راجع به حضور دوستم در زمان ملاقات ما این تصور پر رنگ تر شد.در زمان اس ام اس دادن به هم یک سوء تفاهم **پیش اومده بود که من فکر کردم شادی با حضور فرد سومی در جریان ملاقات ما مخالفه! در صورتیکه اینجوری نبود.

اولین برخورد همیشه مهم ترین اثر رو داره و از هر دری با فرد آشنا بشی تا اخر نسبت به وی با همون دریچه نگاه می کنی. من و شادی همدیگرو در پارک ملت دیدیم و بنا به تصور ذهنی من که شادی رو آدمی سانتی مانتال فرض گرفته بودم، دختری هم پای خودم از لحاظ مذهبی بود و اینکه رشته هامون یکی بود کلی حرف در مورد نوع نگاه علمی فرانسوی ها به ارتباطات و دید ایرانی ها به ارتباطات داشتیم. همین که شادی از لحاظ علمی و مذهبی به من نزدیک بود و اینکه کار شبیه به همی رو داشتیم انجام می دادیم، خیلی حرف واسه زدن داشتیم.

یکی از کارهای جالب شادی این بود که کیفش رو روی زمین میگذاشت،(یعنی کنار پاش) و این برای ما عجیب بود. شادی بنا به فرهنگ فرانسوی ها که کیفشون رو رها می کنند و به خاکی شدن اهمیت نمی دهند، کیفش را به راحتی رها میکرد.

بعد از پیوستن معصومه به جمع ما و صرف ناهار، با بستنی متری به دست به رادیو رفتیم. شادی هیچ تصوری از حراست سخت گیر سازمان نداشت و فکر می کرد به همین آسونی امروز میشه وارد سازمان شد. حتی نوع برخورد با اساتید هم برایش جالب بود، من برای اینکه وقت ملاقات بگیرم از استاد، به استاد  زنگ زدم و شادی میگفت که اونا به استادشون میل می زنند و اینجوری راحت به موب استادشون زنگ نمی زنند. حتی زمان ملاقات هم خیلی حساب شده و برنامه ریزی شده است. و مثل ما نیستند که فقط کافیه بدونیم که استاد ما چه روزی دانشکده هست و همون روز آوار شیم سر استاد.

این هم از ملاقات شیرین من با شادی خانم!

طبقه بندی بلاگرانی که دیده ام :

حالا میریم سر بقیه ملاقات های من. من با بلاگرهای زیادی ملاقات داشتم. که در دو دسته جاشون میدهم.

1)      یکی اینکه به واسطه ی شغلم در میتینگ های وبلاگی و نمایشگاه ها  و Focus Group  ها آشنا شدم .

2)      دسته دوم لینک های شخصی خودم! که ابتدا وبلاگشون رو دیدم!

 

1)     دسته ی اول شامل بیشتر بچه های مذهبی نویس میشه مانند:  کوچه سید مهدی هاشمی، از ملک تا ملکوت، حذفیات، کلاشینکف دیجیتال، نوشته های یک کج و معوج، کافر. (خیلی هاشون یادم نیس)

و همکاران و دوستانی که اول خودشون رو دیدم بعد وبلاگشون :معصوم(چکاوک)، سعیده (تارا)،مرجان( زنده ام تا روایت کنم)، فاطمه بانو(مردم معمولی یا همان باران جان قدیم)، امیرحسین(لیوان)،امیر(چشمهایش)، جلال (و غیره ...)،لیلی ( عطر یاس)، عباس حسین نژاد( صندلی)، فاطمه  (میز)،  سارا (ماه تی تی)،  مهدی بوترابی (آکرانه) ،  بچه درویش، اسماعیل (هیس)،الهام ( تاتوره)، حامد احسان بخش( کله قند) ،

2)     لینک های خودم مثل :میشا، رژانو، محیا، مرتضی،مهراوه، رضا،شادی  مریم  علی

چند تا از دوستان بودن که به واسطه ی اصرار من وب نویس شدند مثل: معصوم(چکاوک) ، خسرو(تجربه ی بودن)، مهدی(شاخه بید)، لیلی (عطر یاس)

·         یک تفاوتی که میشه قائل شد میان بچه های تهران و شهرستان، اینه که تهرانی ها خیلی راحت تر ارتباط برقرار می کنند و خیلی زود می جوشند. و آداب معاشرت با یه خانوم رو خوب بلدند. اما بچه های شهرستان خیلی سربه زیرترند و بیشتر حرف گوش می کنند و تابع هستند.

·         من همیشه در ملاقات هام از طرف مقابل می پرسم که تا چه حد شبیه اون ذهنیتشون بودم، مهراوه فکر می کرد که من یه دختر همیشه خوش و بی غمم! نوشین من رو  همونی که تصور کرده بود یافته بود، محیا منو بی غم تر فرض کرده بود،شادی منو طبق ذهنیتش اکتیو دیده بود، و همه بلا استثنا فکر می کردند که من رشیدتر و درشت تر هستم! نه انقدر کوچولو . ریزه میزه!

·         یک نکته جالب هم این بود که اکثریت در تصورشون من دختری مانتویی بودم.

·         به این اصل معتقدم که هر بلاگری یک گوشه از شخصیت خودش رو در وبلاگ بزرگ تر جلوه میده، حالا میخواد این قسمت از شخصیتش به صورت بارز یا مخفی در رفتارهای  واقعی اش باشه!

  • ذهنیت من بیشتر اوقات با میل و چت با بلاگران تقویت شده و تنها از روی وبلاگشون شکل نگرفته است.

خوب شما دوستانی که منو دیدید و یا دیگران رو دیدید در مورد تصورتون میشه بیشتر بگید که چی بود و چی شد؟

 

 

Stereotype *

**Misunderstanding


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 14:15 توسط : مطهره
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386
مختلط

چند روز پیش مرجان جان ما رو ناهار دعوت کرده بود و سنگ تموم گذاشته بود اساسی! تازه واسم جشن تولدم گرفت و کیکی و سو رو ساتیHotlinkable Free Smiley Face from Free Smileys و دنسینگHotlinkable Free Smiley Face from Free Smileys و لفینگ به راه انداخت اساسی!

این مهمونی بعد قضیه ختم بابای دکتر بود، و دوری یونس (جناب مرحوم)باعث شده بود که فضایی بس حزن ناک و سوزناک و تالم آور حکم فرما باشه! Hotlinkable Free Smiley Face from Free Smileys البته با نوحه های بنیامین و منصور و اندی و بقیه خواندگان گرامی که ما را در این تعزیت ساپورت کردند.

اصلا نمیگم که ما منتظر سان شاین هم بودیم، به قول ندا حالا سان شاین نشد  آش چه با شان . پ . ا. ی . ن میچسبه!

اصلا نمیگم که من اونجا یه پارچ دوغ به تنهایی خوردم! یه پارچم آب! و هنوز با دوتا پارچ غذا از گلو پایین نرفت که نرفت!

یکی از یاران باغ و گلستان و گرمابه ما، برای یک شو لوازم آرایشی دعوت کرده بود! حالا من شده بدم نقش هماهنگ کننده برای پیج کردن دوستان و کشاندنشان به شو!

نرگس میگفت دیر گفتی من ترک کردم. تازه شهادتم هست نمیام! گفتم حالا نمیخوان بزنن برقصن که! از میزبان پرسیدم که اوضاع شو چه فنتیه ؟ گفت: یه اهنگ هم که پخش میکردند حذف کردند. به جای قهوه و نسکافه هم چای و شعله زرد میدهند! دیگه مرده بودم از خنده !Hotlinkable Free Smiley Face from Free Smileysگفتم حالا چی بپوشیم بیاییم ؟ گفت با دو تیکه بیایید!

خلاصه کلی به گوش نرگس خوندم که بابا نمیخوای بری بساط الواتی پهن کنیم که ! خیلی شیکان پیکان میریم و میاییم!

آخر سر در روز موعود نرگس اومد! حالا جالبیش اینجاست که این خانوم محترمه ی محجبه ی موقره، هر یکی از محصولات رو با دقت برانداز کرد و برای تک تک خانواده از مامانش تا بچه ی تو شکم زن داداشش جنس پسند کرد.

تو شو یه کاتالوگ داده بودند دست ما داشتند ما رو ارشاد می کردند ُ رفیق گرمابه و گلستان گفتند: غیر کارکترها بقیه چزا فروشیه!!  

مرجان هم که قبول کرده بود اگه به عنوان مانکنHotlinkable Free Smiley Face from Free Smileys ازش استفاده کنند با کله بیاد! اما نه با کله که با دوتا کله شق اومده بود و سریع هم دودر کرد رفت تا به پرواز داداشش برسه!

 

امروز شال وکلاه کردیم و به عنوان متخصص امور نرم افزاری، به مدرسه ی زن دایی خانوم رفتیم.

حالا چقدر سخت بود که زن دایی رو با فامیلی صدا کرد .

برای جشن نیکوکاری مادرها الویه درست کرده بودند و به بچه ها می فروختند و پولش رو برای بچه های بی بضاعت مدرسه کفش و لباس می خریدند.

کار جالبی بود

 

امروز آتیش بلا به مامان گفته تولد آبجیه!

مامان گفت: هر سال واسه تولدت کادو می خره، تو واسش چی خریدی؟

آتیش بلا هم رفت سر کتابخونه اش ! یه کتاب روان شناسی* نوجوان اومده داده به من! میگه اینم کادوت. میگم نه قبول نیست.

میگه خب برو کتاب فروشی یه کتاب شاهزاده کوچولو بخر واسه خودت بعدا من پولش رو میدم!

میگم زرنگی. آدم که کادو اینجوری میده ! اصلا طرف نباید بفهمه که واسش چی گرفتی!

 * یه بار به خونمون زنگ زده بودند و محمد جواب تلفن رو داده بود. بهش گفته بودن که یه کتاب روان شناسی واسه نوجوانان داریم. انقدر تومنه! شما می خواهید با پیک براتون بفرستیم؟ آتیش بلا هم گفته آره! آدرس خونه هم داده بوده. بعد اومد به من گفت که اوضاع این فنتیه!

گفتم : نمیگی مامان دعوات میکنه؟ چرا سرخود کتاب سفارش دادی؟ مگه از تو بزرگتر تو خونه نیست که تو سفارش میدی؟ بعدشم پولش رو از کی می خوای بگیری؟ حالا بیان در خونه و درو مامان باز کنه و بفهمه چی؟

دیگه کلی بچه ترسیده بود و نمی دونست چه خاکی سرش کنه و چون خودش مدرسه بود بهم گفت که گوشم به زنگ باشه که کتاب رو اوردن من برم بگیرم مامان نفهمه!

با صدتا سلام و صلوات رفت مدرسه و منم واسه مامی توضیح دادم که بچه چه غلطی کرده و الان چقدر ترسیده! مامان هم دیگه جنتلمن بازی دراورد خودش رفت کتاب و گرفت و حساب کرد.

 

امروز روز قشنگی بود. دو تا خبر خوش و امیدوار کننده بهم رسید.

۱)رضا از دوستان وبلاگی من که از طریق سامان  باهاش آشنا شدم داره میاد تهران! و من خوشحالم که می تونم ببینمش . جای سامان واقعا خالی.

۲) بابای گلم Hotlinkable Free Smiley Face from Free Smileysهم در یک مصاحبه پذیرفته شده و من الان خرکیف هستم.

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 19:18 توسط : مطهره
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386
همفکری بدید!

معصوم زنگیده بود که همایش دین و رسانه قراره برپا شه و یه دستی به مقالمون بکشیم و یه مقاله توپ بنویسیم!

بعد گفت یه همایش واسه روز جهانی ارتباطات میخواد بذاره و فکر کنم چه موضوعی باشه و مقاله بدم!

گفتم :من فقط تو حوزه تخصصی خودم کار می کنم! مثه فلان استاد نیستم هر همایشی بدوم برم مقاله ارائه بدم!

یه استادی داریم که سوژه بچه های گروه هستند و این خصلت آچار فرانسه بودنشون زبونزد همه است . البته ایشون در خیلی کیس های دیگه هم سرآمد هستند که اینجا نمیگم! چون میترسم به جا بیارید! (شایدم ب ا ل ا بیارید)

هر وقت یه درس میمونه و کسی تو گروه نیست ارائه بده این استاد ارائه میده! مثلا تو 7 روز هفته 8 جلسه مجبور میشی این استاد رو زیارت کنی!

مرجان مزاح می فرمودند و می گفتند ترم بعد تنظیم خانواده رو دکتر ارائه میده! بیایید سر کلاسش!

از همایش دین و تلویزیون و فرهنگ و موسیقی و فضای مجازی تا همایش گشنیز پلو با خوراک ماهیچه الاغ این جناب شرکت فعال دارند !

حالا اینا به کنار، یه جناب دیگه هم هست که مثلا به جای اینکه توHotlinkable Free Smiley Face from Free Smileys Focus Group  (البته اینو با کسره ک بخوانید صحیح است) که لیدر باید فقط گرداننده باشه نه نظر پرداز، به جای تک تک شرکت کنندگان حرف میزنه!

دیدید تو یه عروسی به عروس یه دسته گل میدن میگن بشین اینجا و لبخند بزن! حالا این جناب از اون عروساست که همش تو مجلس داره شیلنگ تخته میندازه از سر این میز به اون ور میز میپره! با این و اون حرف میزنه با بچه ها بازی میکنه!

حالا به این جناب هی بگو شما مثلن میزبانی انقدر بیشتر از مهمونا حرف نزنید! ما جلسه گذاشتیم اونا حرف بزنن! ما که نظر شما رو می دونیم! به خرجش نمیره که نمیره! دیگه مونده یه دسته گل بخریم بدیم دستش بگیم شما عروس باش همین جا آروم بشین!

این پرانتز گنده رو می بندیم و به اصل مطلب می رسیم! شاید همایش وبلاگ برگزار بشه! یه اسم شیک و با کلاس برای این همایش پیشنهاد بدید! زیر مجموعه هاش هم باید کلیت رو حفظ کنه اگه میشه غیر این چیزایی که میگم اضافه کنیدHotlinkable Free Smiley Face from Free Smileys و ریزترش رو بیان کنید .

ویدئو بلاگ / پادکست / فتوبلاگ/ هجمه ی مینی مال نویسی / وبلاگ های آژانس های خبری/ وبلاگ نویسی یا روزنامه نگاری آنلاین؟/


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 22:21 توسط : مطهره
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386
گشتی در دانشکده علوم اشتباهی

بعد از کنکور تصمیم به حضور در دانشکده ی مرحوم گرفتیم و با مریم رفتیم دانشکده! اول از همه به اموزش محترم سلام دادیم و پرونده مون رو گرفتیم بریم واسه گرفتن مدرک! کارشناس محترم از اونجا که کمی ک.. گشاد تشریف دارند گفتند چون تهرانی هستی برو هفته بعد بیا! الان حذف و اضافه است!

از در و دیوار همین جوری بود که سلام می بارید بر من! من مونده بودم که این بچه ها رو چرا نمی شناسم! نگو این 83 های جونور بودند که ترم آخری باهاشون کلاس داشتم و از دیدن ما ذوق زده بودند!

منتظر بودم این ورپریده مرجان بیاد! یه دفعه اومد تو سالن و عین هوخشتره پریدیم بغل هم و ماچمالی ! هرکی میومد طرفش میگفت من کنکور خوب دادم! نیم ساعتم اضافه اوردم! آخر سر یکی بهش گفت: کی به تو کار داره چه جوری کنکور دادی!

فکر کنید پایین پله های ورودی رو قرق کردیم و بلند بلند نظر پراکنی می کردیم هر کی هم رد میشد و ما رو میشناخت  وایمیساد  به سلام و احوال و پرسیدن اوضاع و کنکور ! یه دفعه دیدم دکتر هاله اومد! کلی ذوقیدم و پریدم بغلش و ماچمالی!! شاگرداش هم دورش بودند و گفت: یاد بگیرید. این با من کلاس نداره! محبتش واقعیه! حالا واسه اینکه دلتون نسوزه .. دیگه تک تک بچه ها رو بغل کرد! (حالا این ماچ هم داستانی داره! عید دکتر گفت من به همه یه عیدی میدم هر کی بگه چی میخواد! من به عنوان عیدی ازش خواستم ببوسمش ! پسرای کلاس می گفتند دکتر اگه هر عیدی باشه به ما هم میدید؟ حتی  اگه مثه خانم فلانی باشه! ) حالا از اون به بعد همیشه دکتر رو می بینم می بوسمش !

یکی از جنابان استادان امسال با سنگدلی تمام از قدرتی که در گروه دارند استفاده کردند و با طراحی 30 سوال نامردانه، سرجلسه کنکور کلی ضدحال به ما زدند! ما همین گونه تفقد و درود بی پایان و حصر بود که نثار خواهر و مادر عزیزشان می فرستادیم!

رفتیم یه سر بهشون بزنیم که منشیش گفت پدرشون مرحوم شده تا هفته بعد نمیاد!

ای بترکی شانس ما! مرجان گفت : آخه چی گفتی که پدرش س ق ط شد! تو قرار بود فقط خواهر و مادرش رو بگی!

ندا گفت: این دفعه نفرین می کنی دقیق ذکر کن "خواهر و مادر!" اشتباهی به پدرش خورد که !!

دیگه بچه ها رفتن سر کلاس و ما هم رفتیم حیاط! یه دفعه از دور احسان با کوله ی کوهنوردی وارد شد! از دور سلام دادیم و مریم گفت اصلا حوصله اش رو ندارم ! به رو خودت نیار! گفتم حالا یه سلام میدیم زشته ! سلام دادن همانا و 45 دقیقه سرپا ایستادن همانا! میگه : روی گیم کار کردی؟ گفتم آره یه چیزایی ! گفت واسه یه برنامه تلویزیونی میایی؟! گفتم شرمنده ! تلویزیونی نه!

دیگه مونده برم تلویزیون و به آدم چهارتا کلمه دیکته کنند و بگند مثلا نظر مثبتتون راجع به اثرات مثبت و عالی بازی فلان بر کودکان ما چیست و به اسم کارشناس به برنامشون وجهه علمی بدهند!

نزدیک دانشکده ،یه پخی هست که طرف دانشکده مدیریته! اونجا اکثر اوقات این گزارشگرای رادیو وایسادند و التماس آدم رو میکنند که تو رو خدا بیایید نظر مثبتتون رو به ما بگید! یه بار معصوم رو شکار کردند و برای چند تا برنامه ی دیگه هم ازش مصاحبه گرفتند! فکر کنم تو اون یه هفته هر برنامه ای که به جوان ربط داشت صدای معصوم مثلا به عنوان مصاحبه شونده  از رادیو شنیده می شد!

یه بار واسه بررسی یه برنامه رادیویی رفتیم سازمان، با یکی از مجریان و خوش فکران سازمان که به دلیل شناخت همتون از ایشون اسمشون رو نمیگم ، گپی داشتیم! درمورد مخاطب برنامشون که اقتصادی بود پرسیدیم! گفت راستیتش اینکه ما به فامیلامون می گیم به برنامه زنگ بزنند و فلان چیزو بگن! مخاطب کجا بود!

باز رادیو خیلی محیط بازتر و روشنفکرانه ای نسبت به تی وی داره! حتی آدم هایی که توش هستند! مثلا سردبیر یه برنامه رادیویی که خانم با وجناتی بودند به راحتی در سازمان سیگار دود می کرد!

یا مثلا موقع ضبط برنامه روز جمعه ها انقدر این اهنگای توپس توپس و دست زدن شرکت کنندگان تو ساختمون می پیچه آدم فکر میکنه اومده پیست رقص! بماند که همه ی استودیو ها اکوستیک هستند اما خب به دلیل رفت و آمد و باز و بسته شدن در و مهم تر کیفیت بالای موسیقی(نه این موسیقی که از رادیو دریافت می کنیم) هر جنبنده ای در کنار استودیو به Move the body میفته!

بچه های گروه طنز نویسی خیلی باحال هستند. آخر تیکه انداختن هستند. حتی در جلسات رسمیشون باید دلت رو بگیری و بخندی.

این تجربیات حاصل مشاهده عینی فضای رادیو  و برخورد با دوستان رادیویی در همایش هاست که مدیون داشتن یک عموی افتخاری در رادیو است ولا غیر!

نتیجه گیری حرفه ای: یه مدت دانشکده نروید و از چشم ها دور باشید ! وقتی وارد دانشکده می شوید همه نبودتان را حس کرده اند و هرجور شده باب صحبت را با شما می گشایند! چه سال پایینی چه ارشد چه دکتر!

نتیجه گیری سیاسی:: یادتان باشد روز قبلش نخواسته باشید گوسفند و گاوی برای ورود اقدام مبارک مرجان سر ببرید که در تلافی اش در پی اقدام مبارکتان در دانشکده از گوسفند و شترهای روز قبل برایتان قربانی خواهد کرد.

نتیجه گیری بی شرمانه: کاش لعن و نفرین را کمی نزدیک تر گفته بودیم و می خورد درست فرق سر جناب بزرگوار! (البته خداییش دیگه تا این حد کینه ای نیستم! مزاح بیشرفانه فرمودم)


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 1:17 توسط : مطهره
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
معصومیت به تاراج گذاشته

علی+ در پست اخیرش از حقیقت تلخی نوشته که بد جور داره رو اعصابم میدوه!!

خودتون ببینید!


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 15:34 توسط : مطهره
شنبه یازدهم اسفند 1386
بلا ای بلا ای!

از آنجا که آتیش بلا ته تغاری خونه ی ماست و کسی هم هم سن و سالش نیست! گاهی وقتا به اینجانب آویزان شده و به قصد دو خم گرفتن و کشتی و زد و خورد فیزیکی برمیاید تا کمی از شیطنت هایش تخلیه شود و صد البت که هر شب در چمن خانه فرضی پذیرایی با توپ های هفت سنگش(ماموتی ) با پدر گل کوچیک می زنند !

دیشب باز گیر داده بود که بیا کشتی بگیریم! منم که اصلا حس شیطنت های خرکی این موجود دوپا رو نداشتم! گفتم : نه محمد! اصلا حسش نیست.

با لحنی طلبکارانه میگه: خب زود باش عروسی کن و یه بچه بیار من باهاش بازی کنم!

میگم: به فرض منم ازدواج کنم، وقتی بچه دار شم دیگه تو بزرگ شدی !

میگه: خب بچه ی من و تو با هم بازی کنند! اون موقع بچه ی من و تو مثل الان من و تو هستند!

میگم: حالا حرص بچه ات رو نزن! اون موقع تو فامیلتون و درو همسایه کسی رو گیر میاره بازی کنه!

میگه: با من بازی نکنی بچه ات رو میزنم!

میگم: عمرناش بچه ام رو دست تو بسپرم! ها ها ! فکر کردی!

میگه: بچه سوخته! اگه نیایی با من بازی کنی ایشا.. بچه ات ب ی ف ت ه!

من دیگه هاج و واج موندم از دست این خل و چل!

 

روزی دیگر:

آتیش بلا: مطهره عروسی کن دیگه!

من: چرا؟

آتیش بلا: خب تو از این خونه بری و تخت و کامپیوترت رو ببری من بیام تو اتاق تو! یه کامپیوتر میخرم! مهدیه رو می فرستم اتاق خودم! اینجا جاش بیشتره!

من: برو! تو فقط به فکر خودتی!

آتیش بلا در حالیکه من رو در آغوش گرفته: آخی ! آبجی گلم! بیا بهت محبت کنم میخوای عروسی کنی !

 

 

یه روز دیگر:

آتیش بلا: بیا بازی کنیم! من میشم بابا! تو دخترم! ..دخترم ..بیا بغل بابا! موش کوچولوی من ! بعدش سفت منو بغل کرده و شروع کرده با این حربه کشتی گرفتن!

بعد که خاک شده و دست و پاش رو گرفتم و نمی تونه در بره داد و بیداد راه انداخته و  فحش میده: پدرسوخته!! ولم کن!

من: ها ها! داری به خودت فحش میدی! الان تو بابای منی!

آتیش بلا: خودسوخته! ولم کن! خودسوخته !

عکس آتیش بلا:

رفته مسخره بازی در اورده و مثلن دختر شده! توجه کنید به جای حلقه اومده چسب نواری استفاده کرده برای نگهداشت روسری !

اینجا عکس آتیش بلای دختر شده!

این و این کتاب کیتی و می می که چند وقتیست کادو گرفتم و خیلی دوسشون دارم!

این هم اثر هنرمند نامبر وان  بانوی گچ ایران، مرجان بانو  بر تخته یکی از کلاس های دانشکده ادبیات تهران! با مضمون مطهره در دوران قبل و بعد کنکور!


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 13:37 توسط : مطهره
چهارشنبه هشتم اسفند 1386
دخترونه پارتی

اطلاعیه از صبا

به مناسبت روز عشاق صبا یک فقره گوشی نوکیا سری ان از طرف باباش* دریافت کرده و گفته که از دور گوشیش رو نگاه کنیم و بهش نزدیک نشیم!و ملتمسانه خواسته که به همه بگیم که گوشی نو داره و دیگه میشه بهش اس ام اس داد و کال کرد! گفته هر کیو دیدید بگید گفتم غصه نخور تو وبلاگم می نویسم یونیورسالت می کنم!

 

مهمونی در خونه ی یکی از مردمان معمولی

فاطمه بانو ما رو بی هیچ مناسبت دعوت کرده بود ! به هر حال زشته بعد عمری یه سفره ی مفتی پهن شده آدم لبیک نگه! این گونه بود که شال و کلاه کردیم رفتیم با اکیپ دوستان که وجه مشترکمون بچه های دانشکده بودن ، بود !!

دیگه با حضور ندا و مرجان مسلما به دل درد بعد از مهمانی هم باید اندیشید.

فاطمه گفته بود که باید یه لباس محلی که تاریخچه داره بپوشیم و بیایم! من بهش گفتم عزیزم من فقط تاریخچه س. و. ت ... رو بلدم ! تازه میخوام پرزنت کنم! ویدیو پروجکشن هم اماده کن تا پاور پوینتم رو ارائه بدم!

شب قبلش مرجان اس ام اس داده که رنگ پرده هاشون چه رنگیه که میک اپم با رنگش ست کنم؟ به نظرت با رنگ اشپزخونشون ست کنم یا پرده؟ سنگ لباسم با سنگهای شینیونم یکی نیست! بگو مهمونی رو عقب بندازه! مقاله ی 1500 کلمه ایم رو هم راجع به لباس دادم دکتر ادیت کنه که رفته و با خودش برده! من نمی تونم بیام!

منم بهش گفتم که منم رنگ مشم به لنز چشمام نمیاد! بهتره من یه لنز جدید سفارش بدم و اونم سنگ از ایتالیا سفارش بده و تا این ها برسه مهمونی رو عقب بندازیم!

پرزنت من که آماده بود و فقط دیگه ویدیو پروجکشنش با فاطمه بود!

خلاصه، این گونه شد که با این وضع فاجعه رفتیم!

مرجان و ندا هم یه دسته گل گرفته بودند با کارت " قدم نو رسیده مبارک" که می خواستن بگن قدم بابات مبارک و این حرفا!! " آخه فاطمه تازگی ها بابا دار شده! یه بابای واقعی!

مریم دنبال دست به اب میگشت، فاطمه گفت که میتونی هم بری اتاق اول دست راست یا دومی ! دستشویی دومیه هم گل و بلبل داره هم دستشویی فرنگی!

ندا گفت: خانمم تو یه جمع فرهیخته دیگه دستشویی فرنگی معنا نداره باید بگی دستشویی فرهنگی ، گوجه فرهنگی!

گفتیم: تاثیرات شوهرته که مطالعات فرهنگی میخونه!

تازه دستشویی سومی تو اتاق فاطمه بود! مرجان می گفت: وای چقدر دستشویی دارید! ما صبح میریم ژتون میگیرم واسه دستشویی! شما واسه اینکه ژتون نگیرید سه تا دستشویی دارید!

کلی گفتیم و خندیدیم ! اخرش که دیگه می خواستیم بیاییم ندا راضی نمیشد اون همه ظرف رو ول کنه! می گفت من به ظرفشوییتون اعتماد ندارم! وایمیسم سر ظرفشویی می بینیم مطهره بهتر میشوره یا ظرفشویی!

ما همه مون که برگشتنی ماشین مفت مریم رو قرق کردیم و هر ماشینی که تو لاین مقابل بود به ماشین ما می رسید چشماش گرد میشد! 6تا هلو یه جا تو یه ماشین ندیده بودند !

*در فرهنگ لغات ما بابا یعنی بی اف یعنی نامزد یعنی شوهر یعنی بابای بچه ها!!


سایه پروانه قدیمی

کاش میشد آرشیو رو از یه سرویس دیگه به بلاگفا انتقال داد! چون نشد و بوترابی و دوستان در وبلاگ قدیمی دارن مانور میدهند! م هم تمام پست هاش رو در یک بلاگفا گذاشتم!

اینم سایه پروانه ورژن قدیم! در سرویس بلاگفا! با خوندنش متوجه بزرگ شدنم شدم  و یاد  خاطراتی که فراموش شده بود افتادم!

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 12:20 توسط : مطهره
دوشنبه ششم اسفند 1386
آهنگ های درخواستی

از طرف یکی از ایات عظام و از خواهران مرجع این وبلاگ که این حقیره نسبت به آن عزیز ظریفه ارادت قلبی و کامنتی دارم دعوت به یه بازی جلف شدم!

پانتی جون امر فرمودن ۷ تا آهنگ که باهاشون خاطره دارم و روم خیلی تاثیر داره بگم! اجابت امر عزیز دلم

۱)اول از همه خواننده ی عزیزم که محتوای شعرهاش رو می پسندم و با آهنگ هاش زندگی می کنم سیاوش قمیشی ..ترانه جزیره ... من همون جزیره بودم//خاکی و صمیمی و گرم//واسه عشق بازی موجا //قامتم یه بستر نرم.... از این قسمتش خیلی خوشم میاد که میگه تا که یک روز تو رسیدی // توی قلبم پا گذاشتی

۲)شعرهایی که اشک منو درمیارن: شعر قلندر از امید این قسمت که میگه: سر بلند کن ماه من شو غرق حیرت کن مرا!

"به من آنکه بدی آموخت تو بودی تو بودی!" از معین

"لحظه ها رو با تو بودن " از معین

"هنوزم توی شبهات اگه ماه و داری من اون ماه دادم به تو یادگاری " از داریوش

۳) آهنگ هایی برای دنسینگ: آهنگ نیلوفر از اندی و کوروس کافیه فقط بگه دختر نیلوفر دیگه من کمرم از درد قر میشکنه ! Hotlinkable Free Smiley Face from Free Smileysیاد سفر شیراز میفتم و رقص بچه ها با این آهنگ و خل بازی های توی باس!

"چه خوش میگذره امشب" از The boys

از یکی از آهنگ های رپ هم خوشم میاد که نمی دونم واسه کیه و اینا !! "بچرخونش بلرزونش اون کمرو"Hotlinkable Free Smiley Face from Free Smileys

۴)آهنگ های دونفره: از شادمهر که چند تا آهنگش بدجوری با احساسات من بازی میکنه و از همه مهم ترشعر معبود این قسمت " ای همه ی وجود من نبود تو نبود من " واقعا با این آهنگ میرم تو اون شبی که عزیز دلم در سفر بود و به تنهایی این آهنگ قادره اشک منو دربیاره !

یکی از آهنگ های الکس " ایش بین ادیش"

اّّهنگ رضا صادقی " حتی وقتی پیشمی دلم برات تنگ میشه باز"

۵)یکی از دکلمه های پرویز پرستویی " گفتی از ماه آسمان دلت بگو/ گفتم برای آنکه از ماه تمام دلم گویم/بگذار دمی و درنگی ببینمت/ پرده ی توری را کناری زد /و من دیدمش/ همان ماه من بود که می خندید/ خندیدم و قلم برداشتم و به یادگار بر روی ستون سنگی نوشتم:/" موسم اندوه که می رسد ماه را نگاه کنید" / و همان جا نشستم و یک دل سیر دیدمش ..دیدمش

۶)آهنگ غریبانه از احسان خواجه امیری این قسمت "هر چی آرزوی خوبه، مال تو//هرچی که خاطره داري، مال من//اون روزای عاشقونه، مال تو//اين شبای بيقراری، مال من"

۷)از محسن یگانه هم از دادو بیداد آهنگ جدیدش " ای خدا دلگیرم ازت " خوشم اومده!

الان همه ی آهنگ هایی که دوسشون دارم یا خاطره دارم ازشون یادم نیست! اما خاطراتی هم که هستند گفتنی نیست!

دعوت به ادامه بازی:

مرجان     معصوم     عسل     شیم شیم     سامان      علی

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 19:19 توسط : مطهره