تبليغاتX
..::سایه پروانه::...
..::سایه پروانه::...
در کنار سایه‌ام سایه‌ی پروانه‌ایست...آرزو دارم بدانم صاحب آن سایه کیست
پنجشنبه هفدهم آبان 1386
پلیس و تربیت اجتماعی

بك گراند:

من يكي از شهروندهاي محترم هستم كه هميشه به قوانين راهنمايي و رانندگي احترام خاصي قائل هستم و به كسانيكه رعايت نمي كنند ، خواهر و مادرشون رو مورد تفقد قرار مي دهم!(البته اينجوري ميگم: چه آقاي بي تربيتي، مادرش چرا درست تربيتش نكرده؟ )

هيچ پل عابر پياده و خط كشي عابر پياده اي در تهران نيست كه من از روش رد نشده باشم، و هميشه هم حق تقدم رو ميدهم به راننده !

ريشه ي اين همه فرهنگ اجتماعي بالاي من در كودكي من داره ! اون موقع ها كه بچه بودم و دامن چين دار مي پوشيدم و موهام رو هم خرگوشي مي بستم!

در كودكي علاقه ي وافري به شعر :« شبا كه ما مي خوابيم آقا پليسه بيداره ! ما خواب خوش مي بينيم اون دنبال شكاره ! ...» داشتم!

همه ي بچه ها كه بهشون ميگفتن يه شعر بخونن از دم يه توپ دارم قلقليه مي خوندند! اما از همون اول من متمايز بودم و آقا پليسه رو مي خوندم!

هر وقت كه يه پليس تو خيابون ميديدم از مامانم اجازه ميگرفتم و مي رفتم به آقا پليسه سلام ميدادم، و يه خسته نباشيد مي گفتم!

ديگه به هر چي پليس و سرباز بود شرطي شده بودم و تا از 10 فرسخي مي ديدمشون مي پريدم مي رفتم جلو و سلام ميدادم ! اونا هم هميشه مهربونانه باهام برخورد ميكردند و كلي انرژي ميگرفتند كه يه دختر كوشولو اومده بهشون سلام و خسته نباشيد ميگه ! گاهي وقتا يه دست به سرم هم مي كشيدن كه چه دختر نازي و اين حرفا!

خب اين همه مقدمه واسه رسيدن به اينجا بود كه، بابا خيلي در بند رعايت اصول و موازين و مقرارات شهري و راهنمايي رانندگي نيست و هر جا كه دلش  بخواد دست منو مي گيره و ميپره وسط خيابون ! منم  هونجا از ترس سنكوب ميزنم و ايست ! ايست من همانا و ايستادن بابا همانا، و گيج شدن راننده ها كه بايد چي كار كنند همان! وقتي يه پل هوايي مي بينم و به بابا اشاره ميكنم كه بريم از روش رد بشيم، بابا ديگه اعصابش ميريزه بهم و فقط  ميخواد دونه دونه موهاشو بكنه كه من چرا انقدر مقيدم كه برم حتما از پل عابر رد شم! و آخر سر دست منو ميگره و ميپره وسط خيابون! در عمل انجام شده قرار مي گيرم و مجبورم از خيابون رد شم! با اين وضع بابا تصميم گرفته كه اولين چيزي كه به بچه ياد ميده رد كردن مادرش از خيابون باشه!

سكانس اول:

چند وقت پيشا يه خانومي با 4تا بچه كه سه تاشون نوپا بودند سوار اتوبوس شده بود، يه بچه دو ساله اش كه پسر بود هي ورجه وورجه ميكرد، دلش ميخواست بره روي يه صندلي تو مردونه مستقل بشينه!! از قضا يه آقاي سربازي هم سوار اتوبوس بود و بچه دو ساله رو زير نظر گرفته بود و از ورجه وورجه ها نوع حرف زدنش داشت لذت ميبرد! آقاي سرباز داستان ما در پي ارتباط برقرار كردن با اين بچه بود، اما مامان بچه كه يه خانوم امي بود، هي بچه رو تهديد ميكرد كه يه جا بشين و بيا اين سمت بتمرگ!

مكالمه ي بچه و مامان:

مامان: پدر سگ، ذليل شده!! بيا اين ور بتمرگ!

بچه: نه نميام!

مامان: با توام بيا !

بچه: اگه بيام تو منو ميزني!

مامان : نمي زنمت بيا ! اون آقاهه (اشاره به سربازه) ميبرتت ها! بيا اين ور!

بچه: نه نميام!

مامانه عصباني بلند ميشه وميره از لاي ميله ي وسط بچه رو مي كشه اين ور و چند تا ميزنه تو سر و كمر بچه و ميگه بهش: ميدم اون آقاهه دو..لتو با چاقو  ببره!

بچه در حاليكه وق ميزنه  به سمت سرباز نگاه مي كند و با زبون بچگيش ميگه: خودم چاقو دارم، دو ...لتو مي برم! و سربازه هم كه صداي بچه رو نداشت و داشت نگاه ميكرد! و كودك قصه ي ما هي سرباز رو فحش ميداد و تهديدش ميكرد !

سكانس بعدي:

مامان و دختر 4ساله اش در اتوبوس نشستند، دخترك هي از صندلي ها بالا و پايين ميرفت! و مامان با هيچ كلامي نتونست بچه رو سر جاش نگه داره! تا اينكه يه اقاي پليس (با لباس فرم) سوار اتوبوس شد، مادر به آقاي پليس اشاره ميكنه و ميگه اگه سر جات نشيني به  آقا پليسه ميگم! بچه هم سر جاش ميخ ميشه!

 

نتيجه :

يكي از كارهاي بسيار مقبوحانه اي كه مادران در تربيت فرزندانشون اسنفاده ميكنند استفاده از ترس براي آرام كردن كودك به اصطلاح شيطان خود هستند. گاهي اوقات براي خواباندن كودك ، او رو از غول و هيولا و يه سر و دو گوشي كه پشت پنجره داره به بچه نگاه ميكنه مي ترسونن!

و بدتر از همه ترساندن بچه از پدرش هست! تهديد هايي از جمله اينكه: بذار بابات بياد! ميدم سياه و كبودت كنه ! به بابات ميگم!

عوض اينكه رابطه ي صميمي ميان پدر و كودك و هم چنين پيوند  محكمي ميان كودك و نيروي انتظامي ايجاد كنند از راه ترس اين دو عنصر مهم رو به عنوان دشمن و منبع قدرت(Authority)  معرفي مي كنند كه هميشه با زبان تنبيه(punishment ) وارد عمل مي شوند و جز زبان تنبيه گويي منطقي در كار نيست!

اين سكانس ها و بك گراندها رو كنار هم گذاشتم كه مقايسه كنيد كه چقدر تربيت دوران كودكي نقش به سزايي داره!

 

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 11:7 توسط : مطهره
سه شنبه پانزدهم آبان 1386
تولد سایه پروانه

سلام بچه ها، خوبيد ؟ خوشيد؟ در سلامتي كامل به سر مي بريد؟

امروز ميخوام از تجربه ي سه ساله ي وبلاگ نويسيم بگم، آخه مي دونيد چرا؟ چون وبلاگم سه ساله اش شده و بهانه اي شد واسه ي تعريف از بر و بچ وبلاگستون!

كسانيكه ديروزها همراه بودند و الان ديگه نيستند و يا كم كار شدند و كسانيكه هم چنان با همان حرارت مي نويسند!

معصوم خانم از همون اول بود و همراه خوبيه ! با حضور معصوم هيچكس تنها نيست ... همراه اول!(آتيش زدم به مالم ..به خاطر عيالم=> تبليغات برتر  )

پانتي كه هميشه سنگر صورتي وبلاگ خودش رو حفظ ميكنه و كلي با نوشته هاش شارژ ميشم! يه مدت شده بود نقاد فيلم هاي ماه رمضون، تا اينكه فهميد الياس همون شوهر خودش بوده و ديگه دست از نقادي برداشت و همينجور دسته گل و هدايا بود كه واسه صدا و سيما مي فرست كه اونو از توهم دراوردن!

احمد رضا از جمله درپيت نويساني هست كه هنوزه كه هنوزه لينكش رو نميذارم تو بلاگم! اما حضور فعالي داره در صفحه نظرخواهي من و بيشتر از خودم به وبلاگم سر ميزنه ! مي ترسم از بس ديگه غرق استراكچر نويسندگي من و شناخت دايره دوستان و كامنت گذاران من شده، اگه يه روزي كليد بلاگ رو بهش بدم از خودم بهتر مثه خودم بنويسه!  ياد جوكه افتادم كه تو آبادان مسابقه ي "شبيه ترين فرد به داريوش" ميذارن، داريوش شركت ميكنه و چهارم ميشه!

خيلي از بچه هاي وبلاگ نويس در پي شكست عشقي و يا اشنا شدن با يكي با وبلاگاشون وداع گفتند و بعضي ها قر اومدن كه ميخوان درس بخونن و وبلاگ تعطيله!

ميشا، جوجو، ماوراي عشق،ليلي،رهرو،مينا، فاطيما،مهتاب، عروسك افسون شده،سامان،رضا، سپهر، مرتضي  ! دلم براي همتون تنگه و لينك هاتون رو دارم به اميد اينكه بياييد!

سبا خانمي كه نوجواني بس با روحيات خشن و دراكولايي هست يه مدته جيم زده و صد البته مامانش فريبا خانم  به جاش حسابي جبران مي كنه و داستان هاش رو روي و بلاگ ميذاره!! رژانو هم ديگه از درس خوندن برگشته،

جديدا چند تا نخبه رو كشف كرده ام و در عجبم چرا اينا رو زودتر كشف نكردم! مرجان كه ديگه وبش رو رواله و سريع تر از قديماش آپ ميشه و منو هي به ياد دانشكده ميندازه!

آجرپاره هم از بچه هايي است كه لقب رضا بيات رو بهش دادم، از بس كه خاطره داره و اگه در روز 10 بار هم اپ كنه باز حرف واسه زدن داره!

عسل بابا كه مثه هوخشتره مي مونه،  يه دفعه ظهور مينه و بعدش ديگه ازش خبري نميشه!

شادي هم كه فكر كنم وارد مسائل پيچيده ي تزش شده و فعلا زياد آفتابي نميشه!

 

از همتون ممنون بابت همراهيتون!


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 16:57 توسط : مطهره
دوشنبه هفتم آبان 1386
تولد و فیلم !

چین های صورتی!

به مهمانی تولد جان جان در سلسله جبال امیرآباد، دعوت شده بودیم! کلی خر کیف از نایس ویو و کوهپایه ی برج میلاد و بیمارستان میلاد شدیم! ویوی روبروی اتاق کل تهران زیر پای ادم بود و ویوی پشت اتاق یه فضای کوهستانی و سبز که چیزی مثه پیست دوچرخه سواری بود! خداییش کلی شاداب شدیم! دلم خواست یه بار دیگه دانشجو بشم و در خوابگاه سیتیزن بشم! حتما به بچه هایی که دانشگاه تهران قبول میشن(آهای عسل بابا با توام هستما) پیشنهاد می کنم خوابگاه کوی(فاطمیه) رو بی خیال بشن و بیان خوابگاه امیرآباد (فیض کاشانی) و این 4سال اونجا حالشو ببرن!

این عکس سفره ی ناهار هست که به دستپخت جان جان و به شیوه ی نوری سرو شده است !

جاتون خالی، تنها کسی که درجا می تونست شیلنگ تخته بندازه خود جان جان بود، فاطمه بانو که واسه هر ابروش یه یورو داده بود و کلی افه ی شینیون موهاشو ،بلوطی که واسه ی آویز گردنش خریده بود و اپلیدیش رو داد که نگو! تازه میخواست به سبک رقص های س ک س و فلسفه مخملباف برامون کمی فلسفی شیلنگ تخته بندازه که ناگهان مرجان بانگی برآورد که موبایلت زنگ میخوره(.....)* و دوان دوان با سرعت هزار و شونصد اسب بخار به سمت گوشی دوید و از در اتاق زد بیرون! بیرون رفتن و در بحث های فلسفی غرق شدن همانا و گم شدن در ساختمان همان!

کلی خوش گذشت و با انرژی با غروب جمعه وداع گفتیم و با ماشین فاطمه که هر روز به یه برند و رنگ نوین ظاهر میشه ، فضای مرتبی را که حالا پر از ظرف و آشغال و پوست میوه شده بود ترک کردیم و برای اینکه مرجان بیه مانکن بمونه گذاشتیم ظرفها به تنهایی دست بوس خودش برن!

نتیجه عاقلانه: فاطمه بانو همسایه ای دارند که دیش دارند ! دخترمون از دست رفت.

نتیجه عاقلانه تر: واااای مرجان! چقدر عوض شدی ! نکنه تو هم یورو خرج کردی؟

* : به دلیل شئونات حیثیتی از گفتن دیالوگ های رد و بدل شده معذوریم! حتی به شما بالای 18 سال عزیز!

پرانتز : ( چرا هیچ کدومتون نپرسید چرا عنوانش چین صورتی بود؟ آفرین کادوی من یه روسری پیلیسه صورتی بود که قرار شد جان جان بده اتوشویی صافش کنن)

فیلم

چند وقت پیش آتیش بلا بهم گفت: یه سی دی پیدا کردم و گذاشتم ببینم، اما مطهره فیلمش صحنه داشت! منم ندیدم و رفتم دادمش به فلانی! من هم بهش گفتم: آفرین پسر خوب که فیلم صحنه دار ندیدی! اما چرا دادی به فلانی؟ نمیگی فلانی وقتی فیلمو ببینه و مامانش بفهمه میگه از تو گرفته و اسم تو به عنوان یه پسر بد در میره؟ آتیش بلا: فکر اونجاشم کردم! دی وی دی بود فلانی که سی دی رامش دی وی دی نمی خونه ! من: خب حالا یه دفعه ببره خونه ی یکی دیگه و فیلم رو ببینه چی؟

هر چه روضه و نوحه و نصیحت بود به زبان بچه گانه به گوشش خوندیم که این جور فیلم ها رو به کسی نده و این حرفا!

یه چند لحظه بعد داشتم فکر میکردم این بچه کجا معنی صحنه دار رو فهمیده و شده کودک فهیم و ازش بعیده که عاقلانه از این فیلما نبینه ! ازش پرسیدم: آتیش بلا از کجا فهمیدی فیلم صحنه داره؟!

اتیش بلا: داشتم فیلمو می دیدم که یه دفعه زنه رفت حموم ! منم دیگه نگاه نکردم !

من:

آتیش بلا:خب حالا صحنه دار یعنی چی؟

من: اگه یه فیلم آدم ها رو لخت نشون میده یعنی صحنه داره! تو هم پسر خوبی باش و نگاه نکن! باشه پسر خوب !

چند وقتیست که معنی فحش های کش دار رو می پرسه و خیلی سخته که بخواهم بهش جوابی بدم که هم در حد سنش باشه و هم چرت و پرت نباشه!

وقتی بچه ها در دوران عقل انتزاعیشون به سر نمی برند چقدر سخته که بخواهی خیلی از تابوها رو بهشون و به زبانشون توضیح بدی! حتی سوالهایی که درباره مرگ و خدا دارند ! چیزهای ماورایی هم براشون هنوز سخته که درک کنند!

نتیجه اخلاقی: نمردیم و فهمیدیم صحنه دار یعنی چی !!

نتیجه علمی: آی کیو بچه رو حال کردید یه دی وی دی غالب کرده به یکی دیگه که دی وی دی نمی خونه پی سیش!


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 22:24 توسط : مطهره
چهارشنبه دوم آبان 1386
مشتی! هوووووووو!

سفری بودا! همسفرایی خفن تر از اونچه که به ذهن بیاد! فکر کنید ما بین اون همسفرا روم به دیوار خدا به دور به چشم دو تا دختر فلان به ما نگاه می کردند! مذهب چه عرض کنم آدمای متعصب و با تفکرات عهد قجری که مثلا زن نباید کار کنه و گرنه برکت خونه میاد پایین و بدون اجازه شوهر تا سر کوچه نره !

آخر سر هم باهاشون دعوام شد و آخر سفر یه دعوای غرایی کردم که بیایید و ببینید، تمام چیزایی که ازش دم میزدند رو به رخشون کشیدم که اینجا و اونجا خودتون که مدعی هستید نقضش کردید و با چه پررویی هم آخر سر کاسه کوزه رو شکوندند سر ما  و گذاشتند به حساب زودرنجی ما!!

حالا از خوبی های سفر :

از اونجا که نوشین جون مشهدیست، دیدار ما به هر بار زیارت امام رضا میفته! چقدر نوشین بزرگ شده بود! هنوز همون دختر خجالتی و با نمکه منه! خیلی واسم جالب بود که من اولین دفعه که نوشین رو دیدم تازه مانتو قهوه ایم رو گرفته بودم و پوشیده بودم، و بعد چند مدت که زیپش خراب شد گذاشتمش کنار تا همین 2 هفته پیش که پیش خیاط رفتم و دادم درستش کرد! جالب بود که بعد این دو سال، باز با همین مانتو بودم!

از اونجا که نوشین فوق العاده پاستوریزه و هموژنیزه تشریف داره، ما از زیارت هر گونه کافی شاپ و پارک محروم شدیم و در عوض به مراکز خرید تشریف بردیم! اولین جایی که جیبمان حسابی تکانده شد زیست خاور بود که دو تا مغازه پر از کارای ویترای داشت! من که انگار داشتم خواب میدیدم!! دقیقا همون سرویسی که با گل های نارنجی می خواستم با قیمت های مناسب! فکر کنید یه 6تا کاسه تو تهران 30 تومن میشه ولی اونجا پارچ و لیوان رو 14 تومن با دوسال گارانتی میداد! کف بر شدم اساسی! باید یکی میومد منو از اونجا جمع میکرد! حیف که با ماشین شخصی نرفته بودیم وگرنه کل مغازه رو می خریدیم! فعلا یه تنگ واسه کنار میز و یه میوه خوریشو خریدم تا در سفرهای بعدی سرویس رو تکمیل کنم!

یه مغازه هم کارای فیوزینگ گلاس داشت که خیلی زیبا و نمکی بود و اونجا هم در جیب و کیفمان زلزله ای اومد!

روز بعد هم رفتین پروما! اونجا بیشتر کارای چوب و کارهای تایلندی رو داشت! یه مغازه هم بود که تصویرت رو سه بعدی در شیشه با لیزر مینداخت! خیلی کار یونیکی واسه هدیه دادن هست!

اینم از اینا!

اهان! یه بار با معصوم رفتیم پشت بازار رضا تو یه مغازه عروسک فروشی! یه جفت خوک دوست داشتنی (دختر و پسر) دیدم بغلش کردم انقدر جیگر بود که نگو! البته کل چادرم پر پرز شد اما با یه عشق و حرارتی این عروسک رو بغل کردم که فروشنده هاج و واج موند! جلو خودم رو گرفتم تا نخرمش!اما هنوزه که هنوزه چشمم دنبالشه! ¾ من قدش بود و 22تومن ناقابل هر کدوم بودند!

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 18:5 توسط : مطهره