بك گراند:
من يكي از شهروندهاي محترم
هستم كه هميشه به قوانين راهنمايي و رانندگي احترام خاصي قائل هستم و به كسانيكه رعايت نمي كنند ، خواهر و مادرشون رو مورد تفقد قرار مي دهم!(البته اينجوري ميگم: چه آقاي بي تربيتي، مادرش چرا درست تربيتش نكرده؟
)
هيچ پل عابر پياده و خط كشي عابر پياده اي در تهران نيست كه من از روش رد نشده باشم، و هميشه هم حق تقدم رو ميدهم به راننده !
ريشه ي اين همه فرهنگ اجتماعي بالاي من در كودكي من داره ! اون موقع ها كه بچه بودم و دامن چين دار
مي پوشيدم و موهام رو هم خرگوشي مي بستم!
در كودكي علاقه ي
وافري به شعر :« شبا كه ما مي خوابيم آقا پليسه بيداره ! ما خواب خوش مي بينيم اون دنبال شكاره ! ...» داشتم!
همه ي بچه ها كه بهشون ميگفتن يه شعر بخونن از دم يه توپ دارم قلقليه مي خوندند! اما از همون اول من متمايز بودم و آقا پليسه رو مي خوندم!
هر وقت كه يه پليس تو خيابون ميديدم از مامانم اجازه ميگرفتم و مي رفتم به آقا پليسه سلام ميدادم، و يه خسته نباشيد مي گفتم!
ديگه به هر چي پليس و سرباز بود شرطي شده بودم و تا از 10 فرسخي مي ديدمشون مي پريدم مي رفتم جلو و سلام ميدادم ! اونا هم هميشه مهربونانه باهام برخورد ميكردند و كلي انرژي ميگرفتند كه يه دختر كوشولو اومده بهشون سلام و خسته نباشيد ميگه !
گاهي وقتا يه دست به سرم هم مي كشيدن كه چه دختر نازي و اين حرفا!![]()
خب اين همه مقدمه واسه رسيدن به اينجا بود كه، بابا خيلي در بند رعايت اصول و موازين و مقرارات شهري و راهنمايي رانندگي نيست و هر جا كه دلش بخواد دست منو مي گيره و ميپره وسط خيابون !
منم هونجا از ترس سنكوب ميزنم و ايست !
ايست من همانا و ايستادن بابا همانا، و گيج شدن راننده ها كه بايد چي كار كنند همان! وقتي يه پل هوايي مي بينم و به بابا اشاره ميكنم كه بريم از روش رد بشيم، بابا ديگه اعصابش ميريزه بهم و فقط ميخواد دونه دونه موهاشو بكنه كه من چرا انقدر مقيدم كه برم حتما از پل عابر رد شم!
و آخر سر دست منو ميگره و ميپره وسط خيابون! در عمل انجام شده قرار مي گيرم و مجبورم از خيابون رد شم! با اين وضع بابا تصميم گرفته كه اولين چيزي كه به بچه ياد ميده رد كردن مادرش از خيابون باشه! ![]()
سكانس اول:
چند وقت پيشا يه خانومي با 4تا بچه كه سه تاشون نوپا بودند سوار اتوبوس شده بود، يه بچه دو ساله اش كه پسر بود هي ورجه وورجه ميكرد،
دلش ميخواست بره روي يه صندلي تو مردونه مستقل بشينه!!
از قضا يه آقاي سربازي هم سوار اتوبوس بود و بچه دو ساله رو زير نظر گرفته بود و از ورجه وورجه ها نوع حرف زدنش داشت لذت ميبرد! آقاي سرباز داستان ما در پي ارتباط برقرار كردن با اين بچه بود، اما مامان بچه كه يه خانوم امي بود، هي بچه رو تهديد ميكرد كه يه جا بشين و بيا اين سمت بتمرگ!
مكالمه ي بچه و مامان:
مامان: پدر سگ، ذليل شده!! بيا اين ور بتمرگ!![]()
بچه: نه نميام!![]()
مامان: با توام بيا !
بچه: اگه بيام تو منو ميزني!![]()
مامان : نمي زنمت بيا ! اون آقاهه (اشاره به سربازه) ميبرتت ها! بيا اين ور!
بچه: نه نميام!
مامانه عصباني بلند ميشه وميره از لاي ميله ي وسط بچه رو مي كشه اين ور و چند تا ميزنه تو سر و كمر بچه و ميگه بهش: ميدم اون آقاهه دو..لتو با چاقو ببره!
بچه در حاليكه وق ميزنه به سمت سرباز نگاه مي كند و با زبون بچگيش ميگه: خودم چاقو دارم، دو ...لتو مي برم! و سربازه هم كه صداي بچه رو نداشت و داشت نگاه ميكرد! و كودك قصه ي ما هي سرباز رو فحش ميداد و تهديدش ميكرد !![]()
سكانس بعدي:
مامان و دختر 4ساله اش در اتوبوس نشستند، دخترك هي از صندلي ها بالا و پايين ميرفت! و مامان با هيچ كلامي نتونست بچه رو سر جاش نگه داره! تا اينكه يه اقاي پليس (با لباس فرم) سوار اتوبوس شد، مادر به آقاي پليس اشاره ميكنه و ميگه اگه سر جات نشيني به آقا پليسه ميگم! بچه هم سر جاش ميخ ميشه! ![]()
نتيجه :
يكي از كارهاي بسيار مقبوحانه اي كه مادران در تربيت فرزندانشون اسنفاده ميكنند استفاده از ترس براي آرام كردن كودك به اصطلاح شيطان خود هستند. گاهي اوقات براي خواباندن كودك ، او رو از غول و هيولا و يه سر و دو گوشي كه پشت پنجره داره به بچه نگاه ميكنه مي ترسونن!
و بدتر از همه ترساندن بچه از پدرش هست! تهديد هايي از جمله اينكه: بذار بابات بياد! ميدم سياه و كبودت كنه ! به بابات ميگم!
عوض اينكه رابطه ي صميمي ميان پدر و كودك و هم چنين پيوند محكمي ميان كودك و نيروي انتظامي ايجاد كنند از راه ترس اين دو عنصر مهم رو به عنوان دشمن و منبع قدرت(Authority) معرفي مي كنند كه هميشه با زبان تنبيه(punishment ) وارد عمل مي شوند و جز زبان تنبيه گويي منطقي در كار نيست!
اين سكانس ها و بك گراندها رو كنار هم گذاشتم كه مقايسه كنيد كه چقدر تربيت دوران كودكي نقش به سزايي داره!
ادامه مطلب
لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 11:7 توسط : مطهره
