جمعه ششم مهر 1386
خراب رفیق
نوار سفید!
یه سرهنگ داشتیم که آیین نامه رو درس میداد، سر کلاس به بحث رانندگی در شب
و نقطه کور و چگونگی گذر از خیابان رسیدیم.
سرهنگ گفت: خانوم با چادر مشکی از خیابون میخواد رد شه، تاریک، آسفالت هم مشکی اگه یه پارچه سفید و یا یه نوار سفید دستش بگیره و تکون بده،
دیگه راننده بهش نمیزنه! حالا این خانوم میگه خجالت میکشه از دست گرفتن یه پارچه سفید ! خب نتیجه ی این خجالت مرگه!
حالا این پسرای خوشمزه ی نکته گیر هم این وسط هم در مورد نوار سفید یه چیز پروندند
که اگه سرهنگ می شنید حتما سرویسشون می کرد!
همسایه
واسه تعلیم رانندگی رفتم اموزشگاه محسن، به این دلیل که مال همسایه مون هست!
جالبی قضیه اینه که تمامی پرسنل آموزشگاه نیز فامیل های زن همسایه مون هستند!
واسه تعیین مربی رفته بودم پیش این رسپشن دسک
و پسرایی که پذیرش می کردند یه دوسال پیش اینا همسایه ی خودمون بودند و هر روز که دانشگاه می رفتم، این ها رو صبح می دیدم که در حال آتیش کردن ماشین هستند!
حالا پسره اونجا منو منتظر نگه داشته و اینا، به رو خودشم نمیاره که ما همسایه بودیم،
پرونده ام رو گرفته و از رو پرونده میگه : شما میثاق فلان هستید؟
من: بله! همسایه ی آقای فلانی هستیم!
_:طبقه چندم ؟
من: طبقه اول!
_: (داره تو ذهنش تصور میکنه که دقیقا کدوم طبقه ایم) 
عجبا !
خداییش مثلا چی میشد به جای این همه مقدمه چینی
از همون اول مثلا میگفت ما باهم همسایه نبودیم ؟؟و این همه ادا و اطوار درنمی اورد و با سناریو خواندن پرونده و پرسش ها به فهم همسایگی و آشنا بودن با هم نمی رسید؟
تولد مرجان بانو:
از اونجا که تکنولوژی خیلی فراگیر شده، جان جان
سحر یه اس ام اس زده که نیمه ی رمضان افطاری بریم چتر باز کنیم خوابگاه و تولد گذشته ی جان جان و افطاری
و تولد امام حسن رو یک سره کنیم !
تا ساعت 6 کلاس داشتم و نمی رسیدم برم امیرآباد!
به جان جان گفتم: من تا 6 کلاس دارم و اگه بخوای ساعت قبلش میرم و به خاطر اثبات خراب رفیق بودن ، جهنم و ضرر یه کاری می کنم
و خودمو می رسونم و بی خیال شینیون میشم !
قرار شد ، تا ظهر خبر بده که قرار آرایشگاه منم پابرجا بمونه!
بهم خبر داده که مدعوین یه کم تعلل کردن و نمی تونن بیان
و میذاره یه تایم دیگه که من هم به شینیونم برسم!
منم جواب دادم: آخیش !
پس دیگه حالا که وقت زیاد دارم میرم یه وقت تاتو
هم میگیرم !
جان جان میگه: باید حتما آرایشت سرخابی باشه وگرنه از در خوابگاه راهت نمیدن تو!
کل کل های من و مرجان بانو واسه خودش داستانیه، در سفر شیراز که همراه ما بود ، صندلی جلوی من نشسته بود و با ندا افتاده بودند رو خط کل انداختن! ازشون یواشکی فیلم برداری کردم!
ها ها !! فکر کردی خودت فقط می تونی با دوربین راه بیفتی و ما رو سوژه کنی؟! عمرا بهت فیلمشو بدم، باید بری انقلاب و تهیه کنی !!
ادامه مطلب
لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 22:9 توسط : مطهره