تبليغاتX
..::سایه پروانه::...
..::سایه پروانه::...
در کنار سایه‌ام سایه‌ی پروانه‌ایست...آرزو دارم بدانم صاحب آن سایه کیست
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386
رفتیم ددر!

فردا دارم میرم خارج! این دفعه به سمت شرق! هر جا هم بریم یه نیتیو هست که دم خورمون باشه! .. ما رفتیم آوار بشیم بر سر دوس جون ! البته با دوس جونم که سرقفلیش هستم داریم میریم خارج! دلتون بسوزه! به هر حال من و دوس جون هر چی میخواهید اسمشو بذارید سر جهازی سر قفلی پشت قواله ی هم هستیم دربست! بی برو برگشت!

این جی میل چه قدر باحاله! یه قسمت داره واسه تعطیلات! که اگه فعالش کنید پس از سه روز که میل هاتون چک نشه٬ خودکار جواب ای میل های دریافتی رو با اون متن پیش فرض خودتون پاسخ میده!

تازه میتونید بهش بگید که جواب میل کی رو بده٬ جواب کی رو نده! بابا تکنولوژی!

فعلا برقرار باشید و شلوغ نکنید تا برگردم!

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 21:56 توسط : مطهره
چهارشنبه یازدهم مهر 1386
مهر و مهر!

مستحق ارشاد

طرح جدید برای نمره انضباط بچه دبستانی ها و راهنمایی ها رو شنیدید؟ دیگه به جای نمره از گروه استفاده می کنند به این صورت که :«در حد خوب»، «بسيار خوب»، «عالي» و «نياز به راهنمايي و همراهي بيشتر دارد»

آخرین گروه اسم فوق العاده افتضاحی داره : نياز به راهنمايي و همراهي بيشتر دارد

اخه چرا دوزار فکر نمیکنند و اثرات روانی این کار رو روی بچه ها نمی سنجن؟ شب می خوابن، صبح پا میشن میرن اسم عوض می کنن!

راستی این پانتی ما هم اومده بوده تهرون و مستحق ارشاد شده ! اینجا  بخوانید!

 

 

روز اول مهر :

در بازی وبلاگی خاطره ی اولین روز مهر دانشگاه دعوت شدم! مرجان خواسته که از دانشگاه جدید بگم! همین جا اعلام کنم که فعلا دانشگاه جدید در حال تعلیق هست! پس خاطره ای واسه تعریف کردن نداره!

سال 82 ارتباطات اجتماعی روزانه دانشگاه تهران پذیرفته شدم و از اونجا که پل گیشا رو بلد نبودم روز اول با پدر بزرگوار اومدم دانشکده، دم در دانشکده بابا با حراست صحبت کردکه حضورش لازم هست یا نه؟ اونا هم گفتند نه بابا !  پدر هم برگشت خونه! من که رفتم تو ساختمون ، اما انگار نه انگار که اینجا دانشگاهه! انگار نه انگار که کلاسی وجود داره! سوت وکور! مگه آموزش جواب میداد ! ما ها هم که صفر کیلومتر! از چم و خم کار بی خبر بودیم!26 شهریور هلک هلک راه افتاده بودیم رفته بودیم دانشکده !!  تنها دلخوشی تو اون دانشکده دیدن معصومه بود ! تو اون برهوت غریبگی دیدن معصومه یعنی آب در کویر!

یادمه تو حیاط نشسته بودیم و و یه پسری با موتورش اومد، قد بلندی داشت و موهای وزی داشت و عینکی بود، موتورش رو پارک کرد و طرف ما اومد و گفت :شماها سال اولی هستید؟ باورتون نمیشه انقدر ذوق کرده بودم که یکی داره تحویلمون میگیره که نگو!  با ذوق  و شوق گفتیم بله! اونم دو تا کارت دعوت داد، گفت خاتمی در دانشگاه تهران (پردیس مرکزی) سخنرانی داره!! اگه کاری ندارید برید! ما هم شادان و خندان از این پیشنهاد! از غاز چرونی در دانشکده  که بهتر بود!

اون پسر کسی جز رضا بیات نبود که همیشه در این دو سالی که دانشکده بود ، یکی از بهترین افرادی بود که همیشه همفکری می داد و به عنوان یه سال بالایی کلی کمکمون می کرد. رییس هسته ارتباطات بود و اهل همایش برگزار کردن و اردو بردن ارتباطاتی ها! هنوزم هیچ پسری رو  تو عمرم ندیدم که بتونه یه نفس یه عالمه حرف بزنه و آدم رو سرپا نگه داره!

فکر کنید من با قد 150 باید می ایستادم و گردن درد می گرفتم که به مدت دو ساعت و 40 دقیقه و 24 ثانیه به آقای بیات که 2متر و بیست سانت بود نگاه می کردم!! ولی باور کنید هر وقت سلام میدادم بعد از جواب سلام از دقیقه ای که از خواب بیدار شده بود و تا اون لحظه رو واسه آدم تعریف می کرد! و حقیقت تلخ کمردرد نصیب من می شد! خودمونیم گاهی وقتا از یه ور دیگه می پیچیدم که سلام ندم ! الان آقای بیات در آلمان داره ارتباطات می خونه! هر جا هست شاد و سربلند باشه که خم و چم کار رو بهمون یاد داد!

 از پانتی خانوم دعوت به ادامه ی بازی میشه البته اگه احمدرضا هم قصد آپدیت کردن داره این خاطره رو تو وبلاگ درپیتش بنویسه!مهتابی هم خاطره ی اول مهرش در سودان و ایران رو هر دو با هم نقل کنه یه کم بخندیم!

::این روزها دلم حتی واسه ی گربه ی دانشکده هم تنگ شده! البته گربه مون خانواده تشکیل داده و با بچه ها زیر پله ها زندگی میکنه! نزدیک کتابخونه!

 

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 20:48 توسط : مطهره
جمعه ششم مهر 1386
خراب رفیق

نوار سفید!

یه سرهنگ داشتیم که آیین نامه رو درس میداد، سر کلاس به بحث رانندگی در شب و نقطه کور و چگونگی گذر از خیابان رسیدیم.

سرهنگ گفت: خانوم با چادر مشکی از خیابون میخواد رد شه، تاریک، آسفالت هم مشکی اگه یه پارچه سفید و یا یه نوار سفید دستش بگیره و تکون بده، دیگه راننده بهش نمیزنه! حالا این خانوم میگه خجالت میکشه از دست گرفتن یه پارچه سفید ! خب نتیجه ی این خجالت مرگه!

حالا این پسرای خوشمزه ی نکته گیر هم این وسط هم در مورد نوار سفید یه چیز پروندند که اگه سرهنگ می شنید حتما سرویسشون می کرد!

 

همسایه

واسه تعلیم رانندگی رفتم اموزشگاه محسن، به این دلیل که مال همسایه مون هست!  جالبی قضیه اینه که تمامی پرسنل آموزشگاه نیز فامیل های زن همسایه مون هستند!

واسه تعیین مربی رفته بودم پیش این رسپشن دسک و پسرایی که پذیرش می کردند یه دوسال پیش اینا همسایه ی خودمون بودند و هر روز که دانشگاه می رفتم، این ها رو صبح می دیدم که در حال آتیش کردن ماشین هستند!

حالا پسره اونجا منو منتظر نگه داشته و اینا، به رو خودشم نمیاره که ما همسایه بودیم،  پرونده ام رو گرفته و  از رو پرونده میگه : شما میثاق فلان هستید؟ 

من: بله! همسایه ی آقای فلانی هستیم!

 _:طبقه چندم ؟

من: طبقه اول!

_: (داره تو ذهنش تصور میکنه که دقیقا کدوم طبقه ایم)

 

عجبا ! خداییش مثلا چی میشد به جای این همه مقدمه چینی از همون اول مثلا میگفت ما باهم همسایه نبودیم ؟؟و این همه ادا و اطوار درنمی اورد و با سناریو خواندن پرونده و پرسش ها به فهم همسایگی و آشنا بودن با هم نمی رسید؟

 

تولد مرجان بانو:

از اونجا که تکنولوژی خیلی فراگیر شده، جان جان سحر یه اس ام اس زده که نیمه ی رمضان افطاری بریم چتر باز کنیم خوابگاه و تولد گذشته ی جان جان و افطاری و تولد امام حسن رو یک سره کنیم !

تا ساعت 6 کلاس داشتم و نمی رسیدم برم امیرآباد! به جان جان گفتم: من تا 6 کلاس دارم و اگه بخوای ساعت قبلش میرم و به خاطر اثبات خراب رفیق بودن ،  جهنم و ضرر  یه کاری می کنم و خودمو می رسونم و بی خیال شینیون میشم !

قرار شد ، تا ظهر خبر بده که قرار آرایشگاه منم پابرجا بمونه!

بهم خبر داده که مدعوین یه کم تعلل کردن و نمی تونن بیان و میذاره یه تایم دیگه که من هم به شینیونم برسم!

منم جواب دادم: آخیش ! پس دیگه حالا که وقت زیاد دارم میرم یه وقت تاتو هم میگیرم !

جان جان میگه: باید حتما آرایشت سرخابی باشه وگرنه از در خوابگاه راهت نمیدن تو!

کل کل های من و مرجان بانو واسه خودش داستانیه، در سفر شیراز که همراه ما بود ، صندلی جلوی من نشسته بود و با ندا افتاده بودند رو خط کل انداختن! ازشون یواشکی فیلم برداری کردم! ها ها !! فکر کردی خودت فقط می تونی با دوربین راه بیفتی و ما رو سوژه کنی؟! عمرا بهت فیلمشو بدم، باید بری انقلاب و تهیه کنی !!


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 22:9 توسط : مطهره