تبليغاتX
..::سایه پروانه::...
..::سایه پروانه::...
در کنار سایه‌ام سایه‌ی پروانه‌ایست...آرزو دارم بدانم صاحب آن سایه کیست
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386
فعلا بیزی

این جان جان  و باران گیر میدن که آپ کنم  و دستشون که ماشالله تو شایعه سازی و حرف پراکنی قویه ..آخه دور از جون شما هم رشته ای هستند و دیگه هم رشته ای که هم رشته ای ببیند خوشش آید !

برای بستن چفت کامنتدونیه قبلی و جلوگیری از کاشته شدن هر بذر ظن و اینا آپ می کنم!

v      So busy

این روزها درگیر هر نهاد و سازمان و کوفت و زهرماری هستم! از این اتاق به اون اتاق! به این زنگ بزن به اون زنگ بزن! واسه همه یه چیز تکراری رو هی  باید صدباره توضیح داد ! یه نامه ی سرگشاده در رسانه شاید بتونه کمکی کنه ! پس گیر ندید که چرا نیستی و سر به سرم نذارید!! got it?

پ.ن: تک نوشت!

v      نمایشگاه با طعم آش افطاری!

پارسال افطاری های نمایشگاه بین المللی قرآن یکی از بهترین خاطراتم بود، با دبیر سرویس و سردبیر و عکاس و حسابدار سازمان دسته جمعی سر میز افطار در غرفه خبرگزاری، خیلی خوش گذشت! امسال هم به یاد پارسال قراره کل سرویس رو جمع کنیم و بریم افطاری اوار شیم نمایشگاه و با بچه ها دسته جمعی یه شب دور هم باشیم! چند روز پیش جلسه گروه بود و رو سوژه ها بحث شد و بعدشم مقالاتی را  که باید نوشته شه بین بچه ها تقسیم کردم!

باید راجع به گیم های اسلامی مصاحبه و خبر و مقاله جمع کنم! بهم معرفی کنید! اگه خودتونم با این نرم افزارها و گیم ها آشنایی دارید بهم بگید که بهتون بزنگم ! با اقای هیس روی این سوژه کار میکنیم! آقای هیس هم یک هم رشته ایست!

v      زمزمه !

زمزمه های جدید:

ازم نخواه با تو بمونم // تو هیچی از من نمیدونی//اگه بگم راز دلم رو //تو هم کنارم نمی مونی!

آلبوم ماندگار ...ناصر عبداللهی

یه آهنگ واسه موبم گذاشتم که نه میدونم خواننده اش کیه نه آهنگش چیه!  اما میگه:

Oh baby cant u see...Honey just come with me …want u close me...my heart is telling me …I hate the fact …

ورژن این آهنگو تو آهنگای رپ خوشم میومد که ورژن اصلیش رو دیدم !

کسی اگه میدونه این مال کیه و اینا بهم بگه!


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 21:43 توسط : مطهره
شنبه هفدهم شهریور 1386
:)

جشنواره ی "تسما" که حتی نتوانست برای محتواهای ارائه شده اش در جشنواره مخاطبی یابد، خدا می داند چگونه می خواهد فضای وب فارسی را پر محتوا کند! امروز به پایان رسید و برای سخنرانی دکتر عاملی حضور یافتیم! گردوهایی که به صورت وحشیانه از طرف من شکسته شدند و نوش جان شدند عواقب رنگ خود را بر روی لب ها و دست های من باقی گذاشته بودند و این دو روز لب و لنچم خشک شده بود عجیب! دستانم هم که سیاه شده بود! البته با رخت سابیدن و کهنه بچه شستن و دیگچه مسی سفید کردن و  ممارست در این امر دستان عزیزم رنگ خود را بازیافتند! اما این لب های وامانده حجیم شده بودند و خشک خشک! هیچ کرمی و ویتامینی به این بد مصب افاقه نکرد و با چنین لب و لونچی روز کاری و اداری و پر جلسه ای رو گذروندم!

اول از همه که حضور در سخنرانی و ملاقات با دکتر و بعد هم در حاشیه همایش دیدار از غرفه ها و دیدن آشنایان حوزه آی تی و وب و جلسه ای با کارفرما  برای پروژه  جدید و سپس رفتن به خبرگزاری و بعد هم جلسه ای با مدیر پژوهشکده !! اووووف چقدر جلسه رفتیم خداییش امروز!اونم از خیر سر ماشین مریم بود ! وگرنه که من این همه کار نمی تونستم بکنم!

حالا میریم سر خاطرات کوه:

واقع گرایی اصلی در سفرکوهستانی

ااگر فیلم « فصل شکار » رو دیده باشید مفهوم واقع گرایی را می فهمید! یک کاربرد اصلی واقع گرایی در کوهستان این بود که هر جا قضای حاجت فرا رسید باید به شیوه سامورایی و خیلی واقع گرا در سوراخی میچپیدی و کاملا واقع گرایانه آن شرایط رو می پذیرفتی و بدون هیچ ابایی قضیه رو فیصله میدادی!

یکی از پسرا در راه برگشت نیاز شدید به واقع گرا بودن پیدا کرده بود و از اونجا که شب هنگام نزدیک بود و من و معصوم به همراه اونها راه می رفتیم، و رودرواسی تمام داشت، این امر رو عقب انداخت، تا اینکه شب شد و سوار مینی بوس که برمی گشتیم، عمو به راننده گفت که مثه اینکه یکی از چرخ ها نیاز به چک شدن داره که یه وقت کم باد نباشه! و پسر داستان سریع پرید پایین و رفت پشت ماشین! همه که می دونستند قضیه چیه، نشسته بودند که یه دفعه دیدیم معصوم پرید پایین و رفت جلو نور مینی بوس وایسادن!!!  یک لحظه عمو دست و پاشو گم کرد و گفت نه نه نرو!! و کل مینی بوس از خنده منفجر شد از اینکه نکنه معصوم خیلی واقع گرا باشه و بخواد باد لاستیک جلو رو چک کنه اونم جلو نور و جلو دیدگان همه! (فکر کنید )

البته معصوم می خواست از آسمان زیبای کوه لذت تمام را ببرد و این فرصتی بود برای پیاده شدن و نگریستن به دریای ستارگان!!

شمع با طعم اسه

مینی بوس تاریک، لژ نشین ها خانم ها و سکان داران آقایان! عمو به افتخار کاپیتان(راننده) آتیش روشن کرد و با توجه به فیلم «میهمانی فاکرها» و اصل Only Capitan   سکان داران همه شمع های خود را بالا گرفتند . محفل شاعرانه ای در گرفت! کم کم این محفل به لژ نشین ها هم سرایت کرد!

شنیده ها حاکی است که  شمع  کنت از اسه و بهمن بهتر بود.

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 20:5 توسط : مطهره
جمعه شانزدهم شهریور 1386
پری ورپرید!

برای اولین بار و آخرین بار، گول لیدریت فاطمه بانو  رو خوردم و باهاشون عازم سفر دریاچه تار در دماوند  شدیم!

این بار عمو، برای تلافی سفرهای پیشین که جامعه ی اقلیت مردان، دربرابر بانوان کم آورده بودند، در اقدام بی سابقه ای اکیپی مردانه رو همراه خودش اورده بود!

به شهر دماوند که رسیدیم یه جاده خاکی نشونمون دادند که به سمت دریاچه بود! مینی بوسمون هم تا چند تا پیچ بالا ما رو برد و دیگه گفت نمیتونم برم! ما هم افه ی کوه نوردی گرفتیم و پیاده رفتیم! فکر کنید 4ساعت رشته کوههای البزر رو بالا و پایین رفتیم و آخر سر به یه رود رسیدیم! هیچ بنی بشری اون اطراف جز اکیپ ما نبود! و هنوز هم دو ساعت تا دریاچه راه داشتیم! یه وانت بار دیدیم که مال یکی از این گله داران بود ! ازش پرسیدیم که تا دریاچه راه چه فنتیه؟ اونم گفت : باید وسیله داشت و رفت و اگه با نفس خوب پیاده بریم یک ساعته دریاچه رو فتح می کنیم، در راه هم می توانیم پیش ایلات و عشایر کوه یه کم استراحت کنیم و بعد هم کنار دریاچه نمی تونیم چادر بزنیم، به دلیل اینکه سپاه عزیز و محترم اونجا رو یه سالی است به نام زده و هر گونه صید ماهی هم ممنوع است! ناگفته نماند که بهترین قزل آلا برای دریاچه تار است. پسران هم که برای صید پری دریایی اومده بودند، دماغ سوخته شدند! دریغ از یه پری خاکی!! محیط بکر و دست نخورده ای بود که جون می داد واسه تمرین تعلیمات تانترا و خودشناسی! مراتع زیبا و دست نخورده، محیطی که جز عشایر کرد آنجا که گله داری می کردند و کندو داران، هیچ موجود زنده ای رویت نمی شد. باد بود و رقص گندم زارها!! شب بود و راهی چهارساعته پیاده به سمت جاده،  بماند که به دلیل نداشتن آنتن نتونستیم با جایی برای امداد تماس بگیریم و ریحانه حالش بد شد و تیم از حرکت واماند، به جایی هم که رسیدیم و از 110 امداد خواستیم که به کمک ما در اون تاریکی شب بشتابند جواب گرفتیم: می خواستید نروید ! کلانتری دماوند هم از هر گونه فرستادن خودرو برای کمک به ما اجتناب کرد و ما بودیم و شب و کوه ! تا آنکه مینی بوس خودمان به کمکمان شتافت و ساعت حدودای 8 شب در کوهستان نور لامپ های مینی بوس امیدی برای  ما بود و برگشتیم!

حالا معرفی همسفران این دوره:

فاطمه بانو، یک لیدر موفق : از اول سفر تا پایان و شصت ماه بعد آن، تمام سلام ها و تهیت های گروه نثار عمه ی محترمشان می شود تا درس مدیریت زمان و وسیله را به خوبی فراگیرند! الان اس ام اسش با این مضمون رسید: سلام به همسفرای عزیز، خسته نباشید. سفر بعدی غار بورنیک یال 8!! لطفا آمادگی خودتان را اعلام کنید!

صادق: یک "شنبه" ی به تمام معنا!! در رکاب لیدر ما خوش خدمتی خوب و در پشت سر لیدر می فرمود: بچه ها بچه ها ، فاطمه رو اسکول کردم!

عمو : عمو ما رو از فال بی نصیب نمی ذاشت و فرت فرت فال گردو بهمون میداد و تو کوله اش کارخانه ی کنسرو رو جاداده بود! برای صبح کنسرو کله پاچه انگلیسی به همراه داشت و چایی های دبشش خوردن داشت!

آقای مظاهری: پسر اتو کشیده و و عشق آواز در کوه،  عاشق کالاهای یه بار مصرفی و غذاهای آماده!

آقای موسوی : با چادر خارجی اش مخصوصا بند خارجی تر چادرش  خدای سوژه  و تیکه های من رو که هر 10 قدمی نثارش می شد  فراهم کرده بود!! وعلاقه ی وافر به پرت کردن ما از ارتفاعات داشت.

ریحانه: دختر دو زیست گروه که تا آب می دید جیغ های شادمانه سر می داد!

امین و آنا : دو کوهنورد موفق که بسیار واقع گرا هستند و من به عنوان لیدرهای بعدی به ایشون رای میدهم!

 

البته چند ماجرا از جمله چک کردن باد چرخ ماشین و واقع گرایی و بابا و مامان و طعم اسه  هم باشد برای بعدها که خواستیم کمی بخندیم! فعلا رئالیستانه این پست را بخوانید!


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 12:57 توسط : مطهره
شنبه دهم شهریور 1386
خواستگاری زودرس

خواستگاری آتیش بلا:

چند وقت پیش مامان در اتوبوس شرکت واحد به خانم همسایه ی طبقه ی بالایی برمی خوره که با دختر مو فرفری کوچولوش نشسته بودند! بعد از تعارفات معمول و رد و بدل کردن های حرف های زنانه،مامان به خانم همسایه میگه:" خانم فلانی، دخترت رو به پسر من بدیا" خانم همسایه میخنده و میگه:" چند وقت پیش پسرت از دخترم خواستگاری کرده!"

مامان شاخاش درمیاد و میگه با من مشورت نکرده ! خانم همسایه میگه:" یه روز نرگس با خوشحالی اومد پیش من و گفت که محمدمهدی در راه پله از من خواستگاری کرده و گفته : زن من میشی." خانم همسایه میزنه تو ذوق نرگس و میگه: مامان دیگه این حرف رو نمی زنی جایی ها !

مامان خانم داشت تعریف می کرد که این پسر قبل ما خواستگاری هم کرده! پس بگو چرا بعداز ظهرها که میره دوچرخه سواری، میگه میخوام مواظب نرگس باشم!

پ .ن : آتیش بلای ما 10 ساله و نرگس خانم 7 ساله هستند!

نتیجه گیری مدرن: از پدر سالاری به مادر سالاری و حالا هم بچه سالاری ! دو روز دیگه هم حتما کروموزوم سالاریه!

نتیجه گیری عاشقانه: احساسی ترین جمله ی دوران 10 سالگی آتیش پاره که به ثبت رسیده است " زن من میشی؟ "

 

ثبت نام

از سمت میدان فلسطین به سمت میدان ولی عصر می خواستیم بریم! شنیده بودم که دانشگاه جدیدم همون حوالیه ! به معصومه گفتم چشم چشم کنه ببینه دانشگاهی میبینه! همین جوری که به درو دیوار نگاه می کردم، دیدم یه ساختمونی شیشه ای به زیبایی عکس گنبد مسجد روبروش رو در خودش انعکاس داده! به معصوم اشاره کردم که نشونش بدم چه ساختمون جالبیه ! وقتی به سر در ساختمان نگاه کردم، نوشته بود : دانشکده ارتباطات ! ذوقیدم که دانشگاه جدید را یافتم!

پس فردا ثبت نامه و چهارشنبه هم افتتاحیه! واسم جالبه که با 14 نفر دیگه میخوام آشنا بشم! نمی دونم ترکیب همکلاسی های من چه جوری هست و نمی دونم با کدوماشون می تونم مچ بشم!

حیف که دانشکده مثه یه ساختمان اداری بود ! حیاطی نداشت ! باید برم دانشکده رو کشف کنم! کتابخونه ، سلف، نمازخونه و از همه مهمتر دفتر مدیر گروه!

این دو سال آخر، یکی از پاتوق های اصلی من اتاق مدیر گروه بود ! حالا هم که مدیر گروه استاد سابق خودمه پس پیش به سوی ایجاد پاتوق!


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 23:36 توسط : مطهره
جمعه دوم شهریور 1386
نیو سیتی نامه دو

ژیلا و ویلا!

ویلایی که ما غصبش کرده بودیم واسه برادر یکی از همکارا بود ! همکار محترم داشت از برادرش تعریف می کرد که با بچه ها چه جوری میان شمال!

همکار:" اصغر آقا عادت داره وقتی جوونا رو میاره ویلا، از هر کدوم اولش دنگی پول میگیره واسه خرج و مخارج و غذا و هزینه های جاری! بچه ها هم دنگشون رو میدن و اگه اصغر آقا وقت نداشته باشه غذا بپزه گاهی وقتا به پسرا تخم مرغ آب پز میده! پسرا هم صداشون در میاد که: اصغر اقا، ازمون پول گرفتی وعده ی جوجه و قزل داده بودی ولی حالا بهمون تخم مرغ میدی! اصلا نخواستیم! دنگمون رو پس بده میخواهیم بریم!

اولش میگی اونجا ویلا داره به همراه ژیلا! ولی ما رو اغفال کردی ! اومدیم ویلا بود اما دریغ از یه ژیلا! پولمون رو بده میخواهیم بریم!"

نتیجه گیری بنفش: به ما گفتید شمال با اشانتیون اصغر آقا! قبول نیست! دنگمون رو بدید بریم!

نتیجه گیری اخلاقی: بابا جان که داری پست من رو می خونی لطفا چشم هایت را درویش کن و این خطوط رو نخون! من دختر خوبیم !

 

اصغر آقا:

یکی از همکارا با گذشت 30 سال از زندگی مستمر و شبانه روزیش(فکر کنید شبانه روز در کنار یک موجود اونوری زیستن) با شوهر گرامیش اصغر آقا، همچنان عاشقانه شوهرش را می ستاید! به هرچی مرغ عشق و رومئو و ژولیت هست گفتند زکی! بقیه همکارا هم همه با حسرت به خانم همکار نگاه می کنند! و میگن خدا بده شانس! کاش ما هم اصغر آقا داشتیم! کاش اصغر آقای ما هم حال ما رو می پرسید!

هر وقت موب یکی می زنگید : همه داد میزدند بدو بیا اصغر اقا کارت داره!دلش تنگ شده!

یاد هتل مرودشت و مرسدس بنز شیراز افتادم که هر وقت موب یکی زنگ میزد می گفتیم:باباته !! بدو بدو!! بابا رو ببوس!

کارکرد اصغر آقا همون بابای شیرازه !

یکی از همکارای شوخ می گفت: اون موقع که نوبت شوهر کردن ما بود ، همه ی اصغر آقاها رفتند جبهه، به ما هم  پشت جبهه گفتند بشینید شورت مامان دوز بدوزید! بعدشم که خیلی هاشون شهید شدند و هر چی اصغر موند رو زمین همه موجی بودند ! ما هم از اصغر شانس نیوردیم!

یاد یه حرف فاطمه بانو افتادم که درباره ی تمرین کردن جانبازی در شهر صحبت می کرد !اتفاقا یه مکان جالب دیدم که عکس رو اینجا  ببینید! راست میگه که شهر ما اصلا طوری طراحی نشده که یک معلول یا جانباز ویلچیر دار بتونه راحت زندگی کنه! واسه همین آدم به اینجور خدمات نیاز پیدا میکنه!

عسل مسل:

بد نیست عکس عسل خوردنی، همسفر کوچیک ما(یه ساله و یه ماه) رو ببنید که در کنار محمد مهدی و عماد داره شن بازی میکنه! تا حالا بچه به این آرومی و بجوش و نترس به این سن و سال ندیده بودم.


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 18:18 توسط : مطهره