تبليغاتX
..::سایه پروانه::...
..::سایه پروانه::...
در کنار سایه‌ام سایه‌ی پروانه‌ایست...آرزو دارم بدانم صاحب آن سایه کیست
شنبه نوزدهم خرداد 1386
.: گزارش سفر:.

شیراز، ای مهد گل و راز!

سفر به شیراز با بچه های 82 از خاطره های محو نشدنی زندگی تک تکمون هست. دکتر کوثری و راود راد هم همراهمون بودند. در کل یه مامان و بابا با خودمون برده بودیم! یه اتوبوس خیلی شیک از نوع خارجه ای (مرسدس بنز) داشتیم! خیلی راحت و فول آو امکانات بود! فقط اینکه مسیر 13 ساعته رو 19 ساعته طی کرد! به ما که تو ماشین بد نگذشت ! دیگه دیسکو پارتی راه انداخته بودیم! ته اتوبوس بزن و برقص! دکتر کوثری برمیگشت و چشم غره می رفت ! اما سد انسانی روبروی استاد تشکیل داده بودیم که چشمشون خطا نره!

ما واسه خودمون کلی ریلکس بودیم و هر قر و افاده ای می اومدیم و خل و چل بازی در میوردیم! مخصوصا دوتا دلقک با نام های نیلوفر و ندا ! بقیه بچه ها در نقش رقاص بودند ! تا می تونستیم جفنگ بازی کردیم!

یه بار رفتم طرف کنسول راننده ، که چشمم به یک صحنه افتاد ! وااااااااای ..امان از تکنولوژی روز! یه صفحه نمایش روبروی راننده بود و یه دوربین مدار بسته هم تو اتوبوس بود که تمام این جفنگ بازی هامون به وسیله ی برادران کنسول نشین مشاهده میشد!

تمام برادرانِ همراه، به انضمام رانندگان گرامی تمام دست افشانی ها و هم چنین خل و چل بازی ها را به وسیله مانیتور دیده بودند!

برادرا ، زیارتتون قبول!

دکتر که با این حال حریف نشده بود ، به راننده دستور داد که دیگه آهنگ بی آهنگ!

راننده هم یواشکی اومده به بچه ها گفته بود که دکتر رو راضی کنید من واستون آهنگ بذارم! ( معلومه خیلی خر کیف شدند از حرکات ژانگولری بچه ها )

آخرین شب ، تو ماشین واسه یکی از بچه ها جشن تولد گرفتیم که تمام پسرامون هم به آخر ماشین اومدند و دکتر هم نظاره گر ایستاده بود، دیگه هیچ کی جرات نداشت تکون بخوره ! بالاخره قرهای برادران ! کار دستشون داد و اومدن وسط !  ماها هم در نقش تشویق گر ! یه کم به این منوال گذشت که یه دفعه بچه ها دکتر رو انداختند وسط که برقصه:cheer !!! خیلی صحنه باحالی بود ! استاد کلی سرخ و سفید شد و از زور خجالت رفت سر جاش نشست . پسرها رو هم صدا زد و برد و ما موندیم و قرهای وامانده در کمر و یک آهنگ توپ و در این حرکت سریع و ناگهانی، یورش همه در وسط راهرو اتوبوس! تعداد تشویق گران به صفر رسید و رقاصان جمع بودند که ...... و در این هنگام چراغ ها خاموش شد و دست افشانی و پایکوبی و هلهله و کل ما بالا گرفت! ... دیگه موبایل ها رو دراوردیم و sos رو روشن کرده بودیم و رقص نور راه انداختیم!

کلی فاز داد ! جای همتون خالی.....

 

بابا !

بابا: توی این سفر چند تا تیکه کلام باب شد ، یکی از این حرفا  کلمه ی بابا بود ! هرکی موبش زنگ می خورد، بلند بلند شلوغ می کردیم و می گفتیم : فلانی باباته، سلام برسون!! ببوسش!  تا موبی زنگ می خورد می گفتیم بابای فلانیه ، بچه ها ساکت! و تا می تونستیم شلوغ می کردیم که طرف نتونه حرف بزنه و کلی هم تیکه می انداختیم به طرف ! طرف هم نوبت به ما می شد حسابی جبران می کرد و شلوغ می کرد!

دکتر کوثری فهمید منظوره ما از بابا یعنی چی ؟! هر وقت موب کسی زنگ می زد خودش می گفت: بابای فلانی زنگ زده !

به پسرا هم می گفتیم : به مامانتون زنگ زدید!

 خاک بر سر آخوندا با این مملکتشون : هر وقت یه چیزی میشد به جای فحش این رو می گفتیم ! !

وچند تا کلمه ی قصار دیگه که دیگه اینجا چون خانواده زندگی میکنه بیان نمی کنم!

 

فهیمه و نی نی گولو:

وااااااااااای ..باورتون نمیشه ! امروز به یکی از دوستای قدیمیم زنگ زدم! هفته ی دیگه بچه اش به دنیا میاد! خیلی ذوق دارم! با اون یکی دوستم قرار گذاشتم که با هم بریم دیدن این نی نی گولو! ... آخی ... هنوز یاد مدرسه میفتم که تو سر و کله هم میزدیم و حالا هر کدوممون یه گوشه افتادیم و زندگی هامون مسیرهای گوناگون داره! ....

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 13:59 توسط : مطهره
شنبه پنجم خرداد 1386
.:.دست اول.:.

::تبلیغات چی شدیم!

یه خبر خوب به همتون بدم! کارشناسی ارشد قبول شدم !! ... همه بیان وسط:cheer..یه آهنگ شاد میذاریم... میخواهید رقص نور هم بذاریم و خفن بازی:banana در بیاریم؟ ... از طرف خودم به جامعه ی ارتباطات ایران این حادثه عظمی رو تسلیت عرض می کنم و برای تمام اساتید طلب صبر جمیل می کنم که قراره سه سال دیگه در رکابشون به پاسداری از حریم ارتباطات اسلامی کوشا باشیم!

این افاضات بنده هم تحت تاثیر نوشته های سایت سنجش بود که در اول انتخاب رشته اون بالا با رنگ قرمز نوشته بود:" امید است که دانشجویان متعهد و مستعد قبول شن و درسنگر علم و دانش از ایران اسلامی دفاع کنند !" واه واه..انگار دهه ی 60 هست!

می خوام رشته ی" تبلیغ و ارتباط فرهنگی" رو که برای اولین بار در ایران داره تدریس میشه، بخونم !

معصوم هم همین جا بهش تبریک میگم! قراره رشته" پژوهش در رسانه" رو بخونه ! و عملا من و معصوم از سال بعد از هم جدا میشیم و این خیلی بده! دلم خیلی واسش تنگ میشه! معصوم جون همین جا بگم که میس یو ! کیس یو!

::تصمیم صغرا

وقتی من و معصوم داشتیم واسه ارشد می خوندیم، قرار شد اگه ما ارشد قبول نشیم بریم اسامی نویسندگان وبلاگ هامون(همون وبلاگ رسمی و تخصصی هامون) رو عوض کنیم و من وبلاگم رو بذارم :  نویسنده: کبری گاگولی  و معصوم هم که از من   کوچیکتره اسمش رو بذاره : صغری شاسگولی!

معصوم این دو تا اسم رو  روی یه کاغذ نوشت و از من به زور امضاء گرفت که چنین کاری رو کنیم و هر وقت برگه رو  می دیدیم سه ساعت هِر و کِرمون میرفت هوا!

وقتی جفتمون قبول شدیم باز به یاد این برگه افتادیم که این افتضاح به بار نیومد!

 

::جشن فارغ التحصیلی

چند وقت پیش با سه نفر از بچه ها رفته بودیم بوفه دانشکده رو قُرُق کرده بودیم و هر هر خنده مان تا طبقه پنجم هم می رفت! آقا داشتیم دنبال سوژه واسه برنامه ی جشن می گشتیم و هی ادای استادا رو در میوردیم!

دیگه از دست ندا ولو  شده بودم از بس خندیدم دلم درد گرفت: قرار شد یه مسابقه بین استادا برگزار کنیم و جایزه و  تنهبیه هم واسشون یه چیزایی رو در نظر بگیریم !

من به بچه ها گفتم: اگه دکتر عبدالهیان اشتباه کرد واسه جریمه سیبیلاشو سه تیغ کنیم! (عکسش رو اینجا ببینید)

به دکتر بهار هم قرار شد پاور پوینت درست کردن و در نهایت استارت و شات دان کردن پی سی رو آموزش بدیم!

یه کلیپی هم قرار شد درست بشه و بریم خونه استادا!

یه پرسشنامه از بچه ها راجع به ورودی های خودمون جمع کردیم که هر کدوم از بچه ها چه برچسبی دارند! بچه ها مسخره بازی دراوردند و جواب دادند!

مثلا: کسی که همیشه در دانشگاه است:  گربه ی دانشگاه

کسی که همیشه در بوفه می نشیند: آقای حمزه ( آقا حمزه بوفه دار است)

کسی که همیشه غایب است :  امام زمان

 

فعلا هم در پی برگزاری کارگاه و رفتن به سفر هستیم !

این هفته ی آخر هفته تحویل کار هست ! دوشنبه کارگاه فلسفه رسانه های جمعی هست!تشریف بیارید!

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 13:1 توسط : مطهره