تبليغاتX
..::سایه پروانه::...
..::سایه پروانه::...
در کنار سایه‌ام سایه‌ی پروانه‌ایست...آرزو دارم بدانم صاحب آن سایه کیست
شنبه بیست و هفتم آبان 1385
نصفه شب نوشت های آن دخترک!

 

·         اگه بپرسید من کجام ..میگم میون اینا! (پیدا کنید پرتقال فروش را !)

 

                

 

این عکس کاملا بدون شرح است و نتیجه گیری اصلی با مخاطب آن است!

  

پسا نوشت:

1: اگه گفتید من کجای این عکسم؟

3:آخی ...طفلی ... تازه خیلی از کتابا و اصلیاش تو کتابخونه بود ..اینا رو که می بینید دور تخت بود که همه رو ریختم رو تخت!

4: این تصویر شانتاژ خبری ای بیش نبود و تنها برای برجسته سازی و گنده کردن یه مسئله بی اهمیت بود ! و فاقد هر گونه ارزش مادی و معنوی است و هر گونه کپی برداری کاملا آزاد و بی قید و بند و ول است! خواهشا این عکس را سند تو آل کنید به نام خودتون! .. نوش جونتون... قیف بیایید که دارید درس می خونید! کولاک کردید خفن...فعلا هم قصد ازدواج ندارید و تا دکتراتون رو نگیرید وبال گردن باباتون می مونید!

2:بچه ها من دارم میرم خونه خدا! هر کی چیزی میخواد بهم بگه...فردا صبح عازم هستم!

5:عکس های بعدی را از خانه خدا مخابره میکنم ... نزدیکش یه سایت هست تا اونجایی که می دونم! میام!


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 23:13 توسط : مطهره
پنجشنبه هجدهم آبان 1385
.: من و 4 تا پسرام:..

مریم چهارتا شد!

مریم یه دختر ناز بود که چند وقت پیش عروسیش بود! بعدشم که جیک ثانیه حامله شد و سونوگرافی گفت که یه پسر کاکل زری هست! دفعه ی بعد سونوگرافی نشون داد که دوقلو حامله است... چند وقت پیش خبر زایمانش رو شنیدم... گفتند مریم سه قلو زاییده!

آقا مرده بودیم از خنده..یه آقای محترمی می گفت مگه گربه است که سه تا زاییده ..دیگه هیچی ..به هرکی می زنگیدم می گفتم مریم سه قلو زاییده! شده بود سوژه خنده ... سه تا ریقوووو! ..یه بنده خدایی می گفت نخند بچه! یه دفعه سر خودت هم میاد!

حسابش رو بکنید مثلا من چهارقلو داشته باشم اونم از نوع پسرش!

اون وقت باید مهدکودک باز کنم و آداب بچه داری رو به جا بیارم!

شرایط فرضی من و چهارقلوهایم

من: تقی قلی خدا خفت کنه چرا دستتو کردی تو چشم و چار نقی قلی؟

تقی قلی در حالیکه می گرید و آب دماغش آویزونه: ماما، قان قان منو نقی ولداشته( ورداشته)!

من: نقی قلی  ذلیل شده!! ای جیز جیگر بگیری!!!! چرا ماشین تقی رو برداشتی؟

نقی قلی در حالی که چشماشو گرد کرده میگه: من که ولنداشتم (برنداشتم).. میو اومد بُلد! (برد)

یه دفعه این وسط صدای شکستن گلدون کریستال روی اُپن میاد و من می پرم تو آشپزخونه!

من:واااااای ! رجب! مگه اینجا جای توپ بازیه؟ صدبار بهت نگفتم تو اتاق خودت بازی کن! (یکی میزنم تو سر رجب)

رجب در حال ونگ ونگ کردن میگه: تو این کتابه نبشته(نوشته)بود که اثلات(اثرات) جاذبه اینه که همه چیلو(چی رو) میکشه سمت زمین.. جاذبه بود مامان..(ونگ ونگش شدیدتر میشه)

من که تو کف حاضر جوابیه رجب موندم در حالیکه غر میزنم زیر لب  و میگم : حقا که حاضر جوابیت به اون بابات رفته! میرم سمت جارو خاک انداز که یه دفعه شعبان از چهار تا اتاق اونورتر داد میزنه: مامان جیشم لیخت! (ریخت) بدو بیا مامان!

من که می بینم در حال کثافت کاریه!! جیک ثانیه خودم رو می رسونم بهش و همش تو ذهنم دارم به این فکر می کنم که نکنه نقی و تقی و رجب برن تو آشپزخونه و شیشه خرده ها بره تو پاشون!

و از این ور تا میرسم به شعبون می بینم که ای داد بیداد ...... جا تر و بچه نیست... وااااااااااای ..روی سرامیک ها جوی آب راه افتاده.... چه بویی هم میاد... شعبون هم پای تختش وایساده همین جوری بر و بر منو نیگا می کنه!

من: مگه بهت نمیگم منو صدا کن هر وقت جیش داری...حالا کی اینا رو جمع کنه!همین جا وایسا .تکونم نخور تا بیام .سریع می پرم آشپزخونه تا یه دستمال بزرگ بیارم بذارم رو جای خرابکاری بچه ..که با یه صحنه ی خیلی خفنی مواجه میشم... نقی و تقی در حالیکه جای اشک و آب دهن و آب دماغشون روی صورتشونه، گشنه شدن اومدن سر یخچال تو آشپزخونه !! نقی خواسته بره بالا تا شکلات صبحانه برداره تخم مرغ ها رو ریخته!! یه تخم مرغ تو سر تقی شکسته ..از اون ورم دستشونو تا ته کردن تو شیشه ی شکلات صبحونه ... و در یخچال باز!

بلند داد میزنم: خدا مرگم بده از شر شما شیطونا خلاص شم..

یه دفعه همین جوری که دارم بالا رو نیگا می کنم چشمم به ساعت روی دیوار آشپزخونه میفته که نزدیکه چهاره و آقا قراره برسه خونه!!!! وااااای ...

.....

نتیجه گیری عقلی : اندر تفسیرات سخنان پرزینت محترم !! اون موقعی که پرزیدنت دانشجو بوده درسی با عنوان تنظیم خانواده نبوده!

پ.ن1:من واسه اینکه (تفاوت نسل ها،شکاف نسلی)generation Gap بین بچه هام و خودم نباشه از اونجا که خودم بچه ی زمان جنگم و هی گفتن بزایید تا نیرو داشته باشیم ، من هم میزام تا 120 میلیون جمعیت فیکس شه!

پ.ن2: به خدا من می خواستم تنظیم خانواده رو رعایت کنم ولی خود پرزیدنت گفت واجب شرعیه!! تازه گناه من چیه در عصر پرزیدنتی دکی بودم و ازدواج کردم؟

پ.ن3: من میزام، پس هستم!

پ.ن4: ووووووی چه قدر کار دارم 50 تا  تا 120 میلیون مونده..مزاحم من نشید! به فکر احداث کارخانه آدم سازی هستم! .. البته باید بستر سازی بشه!(هیچ نتیجه  ی غیر اخلاقی نگیرید که من میدونمو اون نتیجه هاتون ..نمیذارم پسرام بیان با نتیجه هاتون وصلت کنن)

پ.ن5: چه کرده ناصر خالدیان !


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 13:7 توسط : مطهره
سه شنبه شانزدهم آبان 1385
..سالش سر اووووومد...

سالش سر اومد!

امروز تولد یه کوچولوی ناز و قشنگ هست ..یه  بچه ی خوردنی و مامانی... ! ... مامان فدات! ... اومدم اینجا بهش تبریک بگم! .. خانوم گلم ... سایه جوم ..پروانه ی عزیزم!..سایه ی پروانه ...تولدت مبارک! دو سالگیت مبارک!

 

همایش زن و اینترنت در هزاره سوم

همایش توپی بود ..توی پژوهشگاه وزارت نیرو بود! ..کلی فاز داد ...تا حالا همایش به این با کلاسی نرفته بودم! ... همه چادری ..مال دفتر امور زنان سپاه بود! جاتون خالی ... (البته اون قسمتهای حرفای وزیر و سردار صفوی نه!) ...این دو تا که حرف می زدند آدم Vomite میشد. وزیر ارتباطات گفت که من وقت نداشتم پاور پوینت درست کنم و شروع کرد از خاطراتش تعریف کردن که آره اون موقعی که تونس بودم یه خانومی اومد پیش من (وقتی از ماشین پیاده شدم) در مورد فیلترینگ ازم سوال کرد! ...(حالا داشته باشید که  با یه حالتی هم داشت تعریف می کرد..مثه این آخوندا که بالا منبر میرن تا اشک ملتو دربیارن! کم مونده همه چادرهاشون بگیرن جلوشون و های های گریه کنن! ) ...من (وزیر) یه نگاهی به خانوم کردم و گفتم: خانوم ! تو این اجلاس کیا هستند؟ خانوم گفت : رییس جمهورا و وزیرا! گفتم: تو به جای سوالای مربوط به این همایش باید بیایی از من در مورد فیلترینگ بپرسی؟؟ ..خانم در این لحظه متحول میشه ! ..وزیر میگه خانم من یه سوالی از شما می پرسم :شما با این افرادی که اینجا هستند حرف زدید؟ میگه : بله!   وزیر می پرسه: نظرشون راجع به ایران چه جوریه؟ میگه: جناب وزیر، همه خوب می گفتن! ..بر خلاف تصور من ! هیچ کس منفی نگاه نکرد!

اینجا وزیر نتیجه میگیره که کشور ما دارای فضایل عالی اخلاقی و نمونه و بیسته!

و وزیر ادعا کرد که من در اجلاس تونس خودم با گوش های خودم شنیدم که یه وزیری اومد در گوشم گفت ما با شماییم!!

 

در حاشیه همایش، خبرنگارا دنبال وزیر می کنند و یکی از وزیر می پرسه : آیا شما مسئول تولید محتوا هستید؟؟ وزیر میگه:نه! ما نیستیم! ..خبرنگار میگه: پس کی مسئوله ؟ وزیر میگه: وزارت ارشاد، وزارت اطلاعات، صدا و سیما،  شورای انقلاب ، و .... اینجاست که تناقض های حرفای وزیر حس میشه که همش ادعای تولید محتوا و فضایل اخلاقی و اسلامی داشت!

پ.ن1: تو کابینه ای که دور پرزیدنتش یه هاله ی نور باشه وزیر مخابراتش هم با آنتن های بغلش می شنوه به شخصه که ما با شماییم!

پ.ن2:پادکست هم خوب چیزیه ..اگه راهش بندازم دیگه راحت حرفای وزیر رو میذارم خودتون بگوشید و بفهمید من چی میگم!

 

گوشی موبایل از نوع دَدَری!

این بچه کوچولوها رو دیدی که هی وق وق می کنن و مامانشون میگه اگه بچه خوبی باشی میبرمت دَدَر! از اون به بعد دَدَری میشن و هی وَق میزنن که بریم ددَ!!..حکایت من و موبایلم هم شده این! ...الله اکبر... از دست این گوشی.. جدیدا میارمش خونه کل سیستم قاطی میکنه ...همین که میبرمش سوار ماشین و متروش میکنم حالش جا میاد و زرت زرت اس ام اس ها رو دریافت میکنه ..آنتن میده ! سرحال میشه! .. مثه روز اولش میشه!... از شما چه پنهون چند روز پیشا بردمش دکترش ... چند تا برگه سبز ناقابل واسه ویزیت دادیم! و دکتر گفت که مبت رو آپ گریت کردم و این حرفا! ..ولی تا اوردمش خونه مثه اینکه باز حساسیتش به خونه عود کرد و باز گاگول شد! ...

نتیجه ی اخلاقی: از معایب دَدَری بودن یه خانوم گل اینه که وسایل شخصیش هم همونجوری مثه خودش بار میان! این چند وقته خونه نشین شدم ، مُبَم به مزاقش خوش نیومده! ..البته به ما که بد نمیگذره! بی خیال دنیاییم چه جوووووووووور!

 

دکتر کیا!

رفته بودم  دانشگاه علامه پیش دکتر کیا  و از نصایح ایشون بهره بگیرم! به دکتر گفتم: دکتر، کیا (چه کسانی) طراح سوال هستند؟ دکتر کیا به خودش اشاره کرد و گفت: کیا!

 

باقی بقایتان!


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 19:42 توسط : مطهره
شنبه ششم آبان 1385
.: پاییز اومد:.

شبه مقدمه!

  بــــــــــــــه ..سلام به هر چی بر و بچ باحال و با مرام وبلاگ نویس! خیلی وقت پیشا می خواستم آپ کنم اما از اونجا که ویندوز جدید نصبیده بودم و فایل ها رو جابه جا کرده بودم نمی دونستم این وُرد رو کجا بردمش و امشب بالاخره بعد یه ماه و اندی پیدا شد!... راستی سپهر از سربازی برگشته ! بهش یه سر بزنید...البته بماند یه بار با هم کل انداختیم که کی ادلیستاش بیشتره ! و با کمال تعجب چهارصد و خورده ای اد لیست داشت که  پوز  زنی خفنی بود ..به خودم امیدوار شدم که هنوز 120 تا ادلیست دارم!..البته در دور دوم کل اندازی سر اینکه کی بیشتر وبلاگ داره ، سپهر داشت لنگ می انداخت!.  یــِر به یر شدیم!

 

کد اشتب،سوتی خفن

لب تاپ، وایرلسش فعال نبود و به نت وصل نبود .دبیر گفت به بچه فنی ها بزنگ و بگو بیان درستش کنن!

منم زنگیدم و صدا رو صاف کردم و گفتم:الو سلام.من از گروه وبلاگ هستم.لب تاپمون وصل نیست .بیایید درستش کنید.

طرف گفت :باشه میگم بیان درست کنند.

یک ربع بعد

بی نتی داشتم کلافه می شدم و از بچه فنی ها خبری نشد.باز زنگ زدم و گفتم:سلام من از گروه وبلاگم

نیومدید چرا لب تاپ رو وصلش کنید؟

طرف گفت:سلام. شما واسه کدوم گروهید؟ گفتم:وبلاگ گفت: شما خانوم؟؟ گفتم :خانوم فلان!! گفت:سلام خانوم فلان..من سردبیر هستم واین دومین باریه که شماره رو اشتباه می گیری ! باید به کد فلان زنگ بزنی!

منو میگید رفتم تو زیر زمین ..از زیر زمین رفتم تو هسته از اون ور پوسته اومدم بالا...اونم جلوی سردبیر که فجیعا باهاش رو دربایستی دارم!

حالا سر دبیر پا شده اومده و منو دیده و به روم اورده! دیگه هیچی .... اون روز بهم کوفت شد!

 

نتیجه اخلاقی:: کی میگه یه دختر به تلفن دست بزنه! دِ هَ ... حالا دست زدی چرا خودت رو معرفی می کنی تابلو؟؟؟

نتیجه غیر اخلاقی::  لب تاپ و وایرلس چیز بدی هستند !!! (کم میارم سر تکنولوژی خالی می کنم)

 

 

استاد آنلاین

چند روز پیش در کمال ناباوری وقتی مسنجرم رو باز کردم ، دیدم دکتر ادم کرده!!! بابا ای ول ...می بینم که استادم داره میشه بچه خلاف چت روم!!! استاد تازه از فرانسه اومده بود و من هنوز استاد رو ملاقات نکرده بودم! دیگه سعادت از نوع آنلاینش نصیب شد!

این یاهو چه نمی کنه !!! همیشه سر نورانی استاد رو می بینیم !

حالا منم خوشمزگی گل کرده بود( نه از گل به باغچه رسیده بود!!) با استاد یه کم حرف زدیم و سر قضیه کار حرف کشیده شد و من گفتم که ما هنوز جوجه ایم و سر از تخم دراوردیم! استادگفت پس یواش جیک جیک کنید همسایه بیدار نشه! گفتم: اونی که با جیک جیک ما باید بیدار بشه ، شده!

داشتم به استاد می گفتم که جوجه ها همیشه دنبال مامانشون راه میرن! اگه یه وقت دیدید سایه به سایه کسی داره میاد نترسیدا ما جوجه هاییم! پشت سر شما صف کشیدیم!

استاد نه گذاشت نه برداشت گفت: تو صف بمونید!

 

نتیجه اخلاقی :: خوشم میاد که استاد رو هم اوردیم تو خط خودمون! یه زمانی می گفتیم استاد تو وبلاگ بنویسید..یه بار دیگه گفتیم استاد یه وب سایت بزنید و حالا خود استاد مسنجر رو هم به روی ما گشوده!

(پله پله تا ملاقات خدا .....این اسم کتاب فکر کنم زرین کوب باشه ..ربطش رو به اینجا خودتون بیابید)

 

مسنجر هم چیز خوبیست! مثل موبایل،موبایل هم گویا اختراع شده است => این جمله رو فقط بر و بچ ارتباطی خودمون درک می کنن ولا غیر ! زور نزنید!

 

پنجره ی جدید

بله ..خاطرات خوب و خوش دوران کار هم سپری شد..دوستای خوبی پیدا کردم و قشنگتر از همه این بود که بیشتر وبلاگ نویس ها رو هم از نزدیک دیدم و باهاشون مصاحبه کردم و چقدر جلسه و نشست و همایش و افطاری خورون و از این جور بند و بساطا داشتیم! ...البته هنوز به طور کامل جدا نشدم.. مسنجر هم چیز خوبیست ..آنلاین بر و بچ رو می بینم!..فعلا با اجازه بزرگترا دارم خر میزنم! ...

امروز بعد مدت ها رفتم دانشکده! دلم می خواست که همه ی هم کلاسیهامو ببینم! هر کدومشون رو  که میدیدم کلی خوشحال می شدم! پشت در کلاس دکتر عاملی منتظر وایساده بودیم که کلاس تموم شه و استاد رو ببینیم! استاد نگو تو این جلسه داشته از وبلاگهای ما تعریف می کرده(البته درسی ها )... تا در کلاس باز شد و بچه ها ما رو دیدن گفتن: شماها چرا کار خوب ارائه دادید که دکتر از ما این همه توقع داره! دکتر عاملی رو هیچ وقت فراموش نمی کنم ..چون تاثیر به سزایی تو زندگی ارتباطی من گذاشت... بعد از دانشکده با سعیده و معصوم رفتیم شاه عبدالعظیم زیارت... خیلی خوش گذشت ... یکی از روزهایی بود که تو این پاییز دل انگیز بهم چسبید!

خونه ی جدید

یه خونه ی مجازی گرفتم تو آفتاب لاگ! ... هر وقت مصطفی رو می بینم(مدیر آفتاب لاگ) یاد سامان می افتم! ..دفعه ی اولی که مصطفی رو دیدم همین جوری نشسته بودم و نگاش میکردم به یاد سامان! ای بترکی سامان!... جدیدا سام ناراحته و باز لوس شده که تو چرا جدیدا آبجی خیلی ها شدی؟ ..عرضم به حضورت که خب دایره ارتباطی من بالاست..ولی هر گل یه بویی داره و هیچ کی هم جای دیگری رو تنگ نکرده گلم! ..اولین ها همیشه اول خواهند ماند! اینو یادت باشه! امیدوارم که روزهای خوبی تو دانشکده داشته باشی!

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 23:43 توسط : مطهره