لوسَلي ومهدي![]()
با معصوم خاله بازيمون گل كرد و رفتيم خونه سعيده
( نه بابا قرار بود بريم ديدن مامان سعيده كه از مكه
اومده بود) زينب
و مهدي
(6و4) ساله (خواهرزاده هاش ) خونشون بودند ! اند مزه و گوله نمك بودند!
آقا من كه كشته ي مهدي شدم ..دندوناش هم ريخته بود و خوردني شده بود
..چشم مشكي
..موهاي لخت ...خنده هاي مليحش
...وووي چه خوردنيه! معصومه هم كه مهدكودك رو باز كرد ..بساط شعرخواني و قرآن خوندن و نقاشي كشيدن !
ارتباطات نيست كه ... مخاطب شناسيش بيسته بيسته ! اين مامان بشه چي ميشه!
بگذريم... مهدي به سعيده گفته : خاله يه سوال
...اون چيه كه اولش "لو" هست ؟! هي سعيده فسفر مي سوزونه
و كلي انرژي ذهني از خودش در ميكنه لوله ..لولو ..لوووووو ..ولي نتيجه نمي گيره !
: خب خاله خودت بگو چيه؟ مهدي: لوسَلي ( روسري)![]()
مهدي چون دندوناش ريخته" ر "رو "ل "تلفظ ميكنه !
:: من مهدي رو ميخوام!![]()
:: چقدر حاج خانوم رو ديديم..همش با بچه ها سر وكله زديم و خنديديم!![]()
:: تا باشه از اين حج رفتن هااااااا !!!![]()
اتوبوس دانشگاه
مي خواستيم بريم دانشگاه تهران!(3 نفر بوديم) سوار اتوبوس دانشگاه شديم .. طبق معمول جا نبود كه بشينيم كنار هم ..واسه همين هركدوممون بغل يكي از اين پسرا نشسته بوديم !
يكي از هم كلاسي هام صندلي كناري من و ديگري صندلي پشتي ! داشتيم در مورد استادها و رگ خوابشون حرف مي زديم كه يه دفعه بي هوا پسري كه پشت سر هم كلاسيم كه صندلي كنار من بود ، گفت: خانوم شما ادبيات نمي خونيد؟
هم كلاسي: نه !
پسر : رشته تون چيه؟
: ارتباطات!
پ: كجا؟
:همين دانشگاه بالا!
پ: پس ارتباطتون خوبه!من از شما خوشم اومده!
:![]()
پ: مي خوام بيشتر آشنا بشم! شماره توميدي؟![]()
: (سرخ و سفيد ميشه ..لپاش گل ميندازه!)![]()
پ: تو اين جور مواقع خجالت كشيدن عاديه! شماره ميدي؟
(هم كلاسي اخم ميكنه و عصباني ميشه !
پسر با پررويي تمام ادامه ميده ) و شايد هم عصباني بشه !
: نه!(با قاطعيت تمام)![]()
پ: چرا؟![]()
: به خاطر همين رفتار الانتون (با خشم)
پ: من از همين عصبانيتتون خوشم اومد!
: واسم اصلا مهم نيست !![]()
پ:همين مهم نبودن واست،برام قشنگه!![]()
: نميخوام باهات آشنا بشم!
پ: پس زنگ بزن و بهم بگو!
: من همين الان گفتم!
پ: خب همينو زنگ بزن و بگو!
: من الان بايد چي بگم! (پشتش روبه پسر ميكنه و برميگرده و ادمه ي حرفاش با همكلاسي هاش رو ميزنه )
موقع پياده شدن پسر ميگه پس من شماره ام رو ميدم و دختر بي اعتنا رد ميشه!
آقا هم كلاسيم اومد و گفت: يعني چي؟ چرا كمكم نميكنيد ..چرا به اين هيچي نمي گيد! نمي دونيد چه حس بدي بهم دست داد
... ما هم هاج و واج مونده بوديم
كه آخه ما حرفاش رو نفهميديم .... فكر كرديم چند تا سوال عادي پريده ...آخه اتوبس دانشگاه جاي اين چيزا نيست...
نتيجه گيري اخلاقي: پسره اصلا دانشجو نيست!![]()
نتيجه انساني: پسره اصلا دانشجوي دانشگاه تهران نيست!![]()
نتيجه ي فوق العاده اخلاقي: پسره اصلا آدم نيست !![]()
نتيجه گيري نهايي: ايـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش!!!!![]()
آهنگ
اين آهنگ
از نشر تصاوير معذوريم ! با آهنگش حال كنيد!![]()
ادامه مطلب
لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 21:33 توسط : مطهره

