تبليغاتX
..::سایه پروانه::...
..::سایه پروانه::...
در کنار سایه‌ام سایه‌ی پروانه‌ایست...آرزو دارم بدانم صاحب آن سایه کیست
دوشنبه دهم تیر 1387
نیتیو می شویم!

برای استفاده ی بهینه از آخرین تابستان  مجردانه، یه سرو سامانی به زبانمون داریم میدیم و هر روز 5ساعت کلاس فشرده زبان میرم! با احتساب رفت و آمدش میشه 8 ساعت!

این کلاس زبان که خیلی هم فاز داره و جای همتون خالی در میدان ونک واقع شده و برخلاف کلاس های دانشکده که همیشه خانوما در اکثریت بودند ،ماها در اقلیت رو به مرگ واقعیم!

از ترکیب کلاسمون خیلی لذت می برم چون آدمای کاردرست داریم! یکی پزشکه یکی معلمه یکی ورزشکاره یکی نویسنده یکی مهندسه و دو تا دارن میرن هند واسه ادامه تحصیل و بقیه محصل! وقتی لایف استایلاشون رو می بینم و تفاوت در نوع نگاههاشون  بیشتر از هر جمع دیگه ای جذابش میکنه واسم!

یه چیز جالب اینه که واژه دوس دختر و دوس پسر اصلا تابو محسوب نمیشه  و هر کی راحت از اتفاقاتی که افتاده حرف میزنه( به استثنای متاهلین جمع)!

حالا یه چیز جالب دیگه اینکه کلاس ما نه ها، کلاس بیسیک ها هر شب خونه یکیشون پارتیه! با حضور کامل بچه های کلاس.

اینجا بر خلاف موسسات دیگه به پوشش کاری ندارند و آزادنه میتونی بیایی و بری. قبلا که زبان سرا بودم حتی اگر روسری سرت بود برمیگردوندنت خونه! از کمیته و بسیج محل و نیروی انتظامی و پارکبان میمومدن نظارت بر بچه ها تو موسسه!

5تا کتاب داریم و کلی سی دی ! دو روز دیگه اگه دیدید اومدم پست انگلیسی گذاشتم نگید چراها!! جو زده گی درمان نداره خب.

این آتیش بلا رو هم فرستادم کلاس زبان، واسه ی اینترویو طرف ازش پرسیده واتس دیس؟ (اشاره به یک خودکار)

اتیش بلا: پن!

مصاحبه کننده: وات آر دیز؟(اشاره به دو خودکار)

آتیش بلا: (با عتماد به نفس بالا) پنین!

مصاحبه کننده: مگه عربیه که با "ین" جمع می بندی!

 

جدیدا به این فکر می کنم چه غلط اضافه ای کردم اینو فرستادم زبان! هر روز میاد خونه آویزون من میشه که چیزایی رو که تو کلاس جا مونده بهش سرمشق بدم بنویسه و کلی هم لهجه معلمشون رو مسخره میکنه! پدر صلواتی!


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 17:32 توسط : مطهره
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387
اخوی نامه

میریم که این پست رو داشته باشیم راجع به آتیش بلا! این شما و این هم آتیش بلای ما!

 

1.       چند وقت پیشا با هم دعوامون شده بود !! در حین دعوا من نمی دونستم عصبانی  باشم و اخم کنم یا از دست این دیوونه و اصطلاحاتش ولو بشم رو زمین! مثلا در هنگام فحش دادن میگه: اون زبونت گشاده! زبون گشادت رو ببند.

2.       یه بار داشتیم بازی می کردیم و اون به عنوان پدر من بود و من مثلا دخترش! گفت: خوب موش کوچولوی من! بیا بغل بابا ! و یه دفعه دیدم اقا به بهونه ی بازی اومده کشتی گیری! منم گرفتمش! گفت: پدرسوخته ولم کن!

گفتم: ها ها! به من که فحش نمیدی! تو الان پدر منی! به خودت فحش دادی! بعد بلند گفت: خودسوخته ولم کن! خود سوخته!

3.       یه کرم دور چشم خریده بودم! از اونجا که هر چی بخرم اینم باید فضولی کنه، فرداش اومده میگه: این کرمه اصلا خوب نیست! چشم رو میسوزونه! میگم : نه نمی سوزونه ! مگه کجا مالیدی؟ میگه : به چشمم!

گذشته و من در حال زدن کرم بودم که اومده و میگه چرا اینجوری میزنی! میگم مگه تو چه جوری زدی: میگه خاک بر سر! من زدم تو تخم چشمم!

4.       از اونجا که خودش رو خیلی مهندس فرض میکنه همیشه پای کامپیوتر در حال نصب انواع اقسام بازی هاست که از این و اون میگیره و  هر جا گیر میکنه هی میگه : مطهره بیا اینجا رو بخون! اینجا چی میگه؟ این رو یس بزنم یا نه!... خلاصه با این کاراش هم من و هم سیستم رو سرویس کرده! چند روز پیشا پسر داییم که میخواد سیستمش رو ارتقا بده و خیلی سیستمش از ما بالاتره در اقدامی خدا پسندانه مادربرد رو خواست به ما هدیه کنه! آتیش بلا سریع پرید وسط و گفت بدش به من! فلان بازی  میاد؟ فلان چیز میشه؟ واین حرفا! وقتی خیالش راحت شد سری کامل فوتبال ها بازی هایی که خریدیم و به خاطر کارت گرافیک سیستم انبار شدند میشه نصب کنه، اومده از پسر دایی امضاء بگیره که مادربردش رو بده به آتیش بلا!

به معصوم زنگ زده گفته:  میخوام یه سیستم جدید بگیرم که اینجور و اونجوره! دیگه از شر مطهره خلاص میشم!

5.       از اونجا که دانشکده معصوم اینا واحد سی دی داره و بهشون کرایه میدهند یه لیست بالا بلندی از تمام کارتون ها نوشته و داده بهش که واسش بگیره و هر هفته هم چندین بار با کمال پر رویی هی به معصوم یادآوری میکنه وهر سی دی که خش داشته باشه پول کرایه اش رو هم ازش میسره! شماره معصوم رو میخواست! گفتم نمیدم! نفهمیدم از کجا برداشته بود و تو دفترچه تلفنش یادداشت کرده!  خدا به داد معصوم برسه!

6.       معصوم از مکه اومده بود و من واسش چشم روشنی گرفته بودم! وقتی دید دارم کادو پیچ میکنم به مامان گفته بودم منم میخوام واسه معصوم کادو ببرم! این شد که مامان یه کادو داد به آتیش بلا! میخواستم برم دیدن معصومه که گفت منم میام! گفتم تو کجا؟ گفت خب کادوشو بدم! گفتم نه! اونجا جای پسر نیست! گفت: خب بابا! نمیخوام بیام خواستگاریش که!

چند عکس تاریخی از جناب مذکور:

امتحان استعدادهای درخشان داشت و دیگه از هول و ولای امتحان مریض شده بود و تا یه هفته مونده به امتحان تو خونه مونده بود و در حین مریضی درس می خوند! این عکس در حال تست زدنه که خوابش رفته!

روز کنکور دانشگاه آزادم موقع صبحونه خوردن وقتی داشتم چایی رو میذاشتم رو زمین ریخت رو پاش و سوزید! این عکس در حالی نشونش میده که پاشو کرده تو قابلمه آب سرد و رو تختش خوابش برده! من در عجبم تو اون خیسی چه جوری خوابش برده!

ته نوشت: از پرشین بلاگ زنگیده بودند واسه  دعوت به جشن! ابجیم گوشی رو برداشته بود و از اونجا که گفته بودند خانم الف! مامان فکر کرده بود با اون کار دارند. رفت و تلفن رو جواب داده و فکر کرده بود که پسر داییمه! گفته : سلام، چه طوری حسین! حسین! فکر می کنی نشناختمت!  بعد گوشی رو داد به من

طرف گفت خانم فلانی من از پرشین بلاگ میزنگم! منم گفتم سلام! مامانم شما رو اشتباه گرفته بود و ببخشید!

مرده بودم از خنده!

طرف گفته اینا دیگه کی هستند همشون گیج!!


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 16:25 توسط : مطهره